دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
گاهی وقت ها دل هوای دریا می کنه ولی اونقدر در تنگنای گذر روزها و شب ها گیر می کنی که فقط دل خوش می کنی به فرم های از خاطرات گذشته و عکس هایی که در دل آلبوم ِ کنج طاقچه ی اتاقک تنهایی ها خاک روزگار را سرمه می کنه به چشم... آلبوم ها و عکس ها حرف می زنند باهات... خاطرات دوری که روزی و روزگاری بدون اینکه بخواهی از کنارشون گذشتی قطاری می شن از حسرت و آهی از ته دل... دیگه خواسته و ناخواسته اونا فقط یه برگ کاغذی شدند در دل آلبوم رنگیت... بی آنکه بتونی براشون فرم دیگه ای را متصور باشی... نه... این خط روزگار باید امتدادی داشته باشه به پهنای همین آه و حسرت هایی که از دل برمیاد و شاید یه روزی و یه جایی بر دلی بنشینه که همسفر تنهایی می شن.... پ ن: یادش به خیر روزگار دانشجویی بود و شور و شوق سفری که همواره می بردند من و تا راهی دور... کنار همین دریاچه ای که دل خوش کردم به یه ماهی که شاید در قلابی که به دست دارم گیر کنه...( اون روز یادمه که این اتفاق نیفتاد و من نه تنها ماهیگیر خوبی نبودم که مجبور شدم خودمو با همین لباس ول کنم به پهنای آب دریاچه ی شور بزنگان در سرخس)...
| Design By : Night Skin |

