تبليغاتX
دغدغه های امروزی - پایان...


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

چقدر از پایان هرچیزی ترسیدن، ترسناک است و هول برانگیز ... و داستان زمانی وهم آلود می شود که خودت را معلق در تقدیری بدانی که هیچ دستی در رقم زدنش نخواهی داشت. می توانی تنها نظاره گر باشی، درست مثل زمانی که روح ات از کالبد بی اختیارت خروج می کند و حکم تعلیق ات امضاء می شود، چیزی شبیه این روزها و این پراکنده گویی های من ... 

                                                چه بیهوده...می بارید باران...پیوسته 

 در شهر

و ورق می خورد فصل...بی تو

در چشم...  

چگونه تصویر کنم...تو را

در مه آلود روزی

در حصار...در باران

...چه آسوده گفتی

این قصه...این پایان

کنون اندوه من این است

نشستن در ته بن بست

و تو هرگز نخواهی بود

و دردی که کم است، این است؟

در این کوچه که بوی تو

در این خانه سبوی تو

من و مستانه فریادی

همه گم شد ز کوی تو

چگونه بی صدا...محکوم

در این باران...این غربت

در این آوای نامرسوم

کنون می گریم از هر چشم

به اندوهی که بی پایان

که با مشتی غبارآلود...

اگر دردم کمی افزون

ولی فریادم آواز است

غزل شعرم به نام توست

ترانه با تو آغاز است ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 23:32 توسط ...me| |


Design By : Night Skin