دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
مدتی تصویرمان را گم کرده بودیم، همانگونه که تصورات مان را. تصویری ساخته بودیم در باورمان از تصوراتی تازه با رشته های تنیده در اندیشه های ایرانی نو که پیامی باشد با وسعتی بی کرانه. ریشه اندیشه ها، بنای باورها و اساس آرمانهامان هر چه که بود، شکوهی تاریخی را آفرید در خردادماهی بی تکرار که بی تردید با گذار از تلاطم این روزها آغاز آزمونی دوباره خواهد بود برای ایران و ایرانی. آنچه این روزهای ناآرام در قاب رنگی چشمان ما تصویر شد، که خاطرمان را آزرد، که زلال اشک را ضمیمه پلک های بی خواب و مضطرب مان کرد، که الفبای واژه گان مان را مرثیه ای ساخت در سوگ، که باورمان را بارور کرد، که ...، همه برگ هایی است بر کتاب قطور تاریخ سرزمینی که مردمان اش را به آزاده گی می شناسند و آزادمردی. تاریخی که اشک ها و لبخندهای بسیاری در سینه دارد و فریادهای بی شماری در حنجره. تاریخی ممهور و مزین به شجاعت و رشادت مردانی بزرگ که غیرت شان چاشنی خلق حماسه هایی همیشه جاوید بوده که امروز و در هزاره سوم افتخار می کنیم به برگ برگ زرین تاریخ آریایی مان . در ماه های اخیر در لاکی فرو رفتیم ناخواسته به سبب آنچه در پس خردادماه به وقوع پیوست که نمی توان نادیده انگاشت اما، همیشه برای شروع دیر نیست که ما نیز از امروز دوباره به باجه های ملتهب شهر باز می گردیم تا همراه باشیم با اقیانوس دل مردمی ترین قوم تاریخ. نه هدف مان دستخوش تغییر شده و نه آرمان هامان و برای نیل به آنچه در باور داریم، دست از تلاش نمی داریم تا سرمنزل مقصود... به قول قدیمی ها:«موش می افته در کاسه آدم وسواسی ». من همیشه از سیاست دوری می کردم و به زبان روشنفکرای امروزی "سیاست گریز" بودم تا اینکه بلایی که نباید بر سرم آمد. حالا من مانده ام و 3صفحه ی سیاسی و ... این هم آخرین آشی که در بحبوحه ی انتخابات پخته ام، به جبر روزگار و بی کاری در خانه که خود موید این نکته است که "پسر تو یکی سیاسی بشو نیستی". خودتان بخوانید و قضاوت هم با شخص شخیص خودتان... میرمردمی کنفسیوس می گوید: « اگر مردم مرا نشناسند، غصه نخواهم خورد ولی من اگر مردم را نشناسم، افسرده خواهم بود». و این داستان امروز مردی ست که بعد از سکوتی بیست واندی ساله می خواهد در راس امور اجرایی کشوری قرار گیرد که مردمانش را به خوبی می شناسد. البته «میراصلاحات» در این بیست واندی سال سکوت نکرده بود، این ابتکار یا بهتر بگویم «رندی»حریف بود که واژه «سکوت» را می خواست در ذهن من و شما نهادینه کند. شاید در این ترفند موفقیت هایی هم کسب کرد ولی حلاوت این موفقیت ها به معنایی شیرین کردن دهان آنها در 24 خردادماه 88 نخواهد بود. نمی دانیم تعبیر حریف از سکوت را چگونه معنا کنیم. این سوال را بارها در ذهن مان مرور کرده ایم، ولی هر بار نتوانسته ایم برای «سکوت» محلی از اعراب پیدا کنیم. اگر مشاور مقام معظم رهبری بودن سکوت است، اگر عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بودن معنای سکوت را می رساند، اگر ریاست بر فرهنگستان هنر معنای سکوت را تداعی می کند، اگر ...؟! حریف البته ادله های مختلف دیگری را نیز در ساز و کار خود برای خنثی کردن موج سبز میرحسینی اندیشیده ولی آنچه این روزهای باقی مانده تا انتخابات 88، فضای شهر را در نوردیده، کوچه به کوچه و خانه به خانه سیال است، حضور گسترده مردمی است که حالا دیگر با او غریبه نیستند. او را به خوبی همان دوران دفاع مقدس می شناسند. و می دانند که اگر امروز به صحنه آمده، هدفی جز برای همین مردم کوچه و بازار و خیابان در سر و ذهن ندارد. حریف مشخصه های مردی را تصویر کرده که خوی و خلقی امروزی ندارد و در اندیشه های همان دوران جنگ منجمد شده ولی آیا این مختصات مردی ست که با اندیشه های امروزی مردم سرزمین اش غریبه باشد؟ میرحسین بزرگترین فاکتور یک رجال سیاسی را در خود دارد و آن چیزی نیست جز همین «مردم شناسی». و این مولفه کافی است تا بدانی از آمدنت چه می خواهی و به دنبال چه خواهی بود. استقبال های با شکوه از «میراصلاحات» در سفرهای استانی چیزی جز این را نمی رساند که مردم با اندیشه های او همسوی و همراه اند و از او «تغییر» را می خواهند. تغییر در ساختار اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشوری که دوستش می داریم و سرنوشتش گره خورده با خون فرزندان و اشک دیده مادران و مشت های محکم پدرانمان در دیروزی های انقلاب و جنگ و سازندگی و... است. اگر این موجی که امروز او را در شهرها، دانشگاه ها و مراکز مختلف هنری و فرهنگی و... همراهی می کنند، تا 22 خردادماه ادامه بیابد، شک نکنید میرحسین، مردمی ترین رئیس جمهور تاریخ انقلاب بعد از «شهید رجائی» خواهد بود و قرابت اندیشه های امروز مهندس موسوی با «رئیس جمهور شهید» نیز موید همین مردمی بودن اوست. اما زنجیره مردمی باید 22خردادماه را به روزی فراموش ناشدنی بدل سازند که تا سال ها در خاطره خوش مردم نقش ببندد، چیزی مانند دوم خرداد 76که سید خاتمی را که امروز یاور میراصلاحات در انتخابات دهم است، بر مسند قوه اجرایی کشور نشاند. صندوق های رای از هم اکنون انتظاری سبز را مزمزه می کنند تا سرنوشتی سبز رقم بخورد. این «میرمردمی» حضوری مردمی را می طلبد نه چیزی دیگر... وقتي قرار است روايت گر داستان خودت باشي، در برهوتي از جملات ناگفته سرگردان مي شوي . آنقدر پيچيده كه در باورت نخواهد گنجيد، اين داستاني از توست!!! زندگي پشت واژه هاي ناگفتني هرگز جذابيتي به همراه نمي آورد كه هميشه بايد رو باشي و صادق... آنها كه معماوار زيسته اند، خود را كشف نكرده اند و البته در رابطه شان صداقتي به خرج نداده اند. من معترض به قانون هاي مكتوب و نانوشته ي بشري نيستم كه هر فرد داستاني دارد براي گفتن و البته به همان ميزان حرف هايي براي ناگفتن. .. اين زمان و گذشت تند و كند دقايق است كه داستان هاي آدمي را شكل مي دهد و البته براي هر كسي پنجره اي به دنياي بيرون و به سوي ديگران مي گشايد. پنجره اي كه فرداي هر آدمي را متاثر مي كند و آنقدر تاثيرش بنيادين است كه گاهي دور ماندن از آن به قيمت محجوريتي ناخواسته تمام مي شود! آنها كه تابعيت اين قانون اول بشريت را مي پذيرند ناگزير در حريم دايره واري فرو مي روند و محكوم به رعايت قوانين موجود خواهند بود. اما هميشه راه دومي هم هست كه مفر آنهايي خواهد بود كه اجباري براي تابعيت نمي ببنند. قانون گريزي....... افرادي با چارچوب هاي خاص ذهني که هيچگاه نمي توانند با قالب هاي ديگران خود را تطبيق دهند و ناچار قانون را در افكارشان جيره بندي می كنند. اتفاق آنجا رخ خواهد داد که گاهي در جايي زيست مي كني كه قوانين به سود تو نيست و البته تو هم بايد در همين قوانين دست و پا بزني. آيا راهي براي گريز سراغ خواهي داشت؟ ... و داستان من اينجا آغاز مي شود. داستاني متفاوت با آنچه خواهم بود. روزگاری که بر ما در پايتخت می گذرد... كاش توي قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها...... « اين تنهايي ميخي شده بر تابوت افكار پريشان و آشفتهي نسل امروز » چقدر اين احساس اپيدمي خطرناكي شده كه پاي سفرهي دل هر كسي ميشيني، دلش لك زده براي لحظهاي تنها بودن و درخود و افكار خود فرو رفتن.... اصلن نسل امروزهمدمي جز تنهايي سراغ نداره و اكثر آنهايي كه حتي خيلي اجتماعي و خوشمشرب نشون ميدن، باز هم به اعماق ذهنشان كه نفوذ ميكني، درك نميكني چرا تنهايي را بر هر چيز ديگري ترجيح ميدن و گاهي چنان اسير اين تنهايي خودساخته ميشن كه ساعتها از محيط بيرون فاصله ميگيرن و در عالمي ديگه سير ميكنن.... «اين چه حس غريبيست». درك كردنش دشوار شده و نيمهي خالي ذهن حتي نزديكترين دوستاتو هم نميتوني، بخوني! گاهي اونقدر غرق عالم خودت ميشي كه حتي اگه به هيچكس و هيچچيزي فكر نكني ولي لذتي انكارناشدني، ميبري. لذت از فضايي خلآگونه و خالي....بي هيچ مانع و ديوار.... نيمهي خالي ذهنات پر شده ازسفيدي مبهم و گيج! شايد اونهايي كه اين حس مشترك و تجربه كردهان، بهتر درك ميكنن چي ميگم....احساسي با اين مفهوم«من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست». واكاوي اين ذهنهاي خسته، پيچيده و رنجور سخت و طاقتفرساست. اونقدر تسلسل اين افكار تداوم داشته كه حتي از چهرههاي افراد ميتوني به عمق تنهاييشون پي ببري...حالا چه اتفاقي در حال شكلگيري است ، مشخص نيست ولي فقط ميتوني تنها باشي و لذت ببري.... همين! ياد اين ترانهاي كه داريوش اقبالي خونده، افتادم: خونههامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسها پر پرنده لباي بدون خنده..... واقعن چه اتفاقي براي نسل پريشان امروز داره ميافته كه بايد از هر چيزي و هر كسي غافل بشن... بايد دههي اخير رستاخيز تنهاييهاي دروني بدونيم چرا كه بيهيچ مقدمه و مؤخرهاي گاهي فقط چشم به اعماق ميدوزيم و وقتي به يكباره ريسمان افكارمون پاره ميشه، ميبينيم كه دقايق زيادي فقط خيره شديم به جايي نزديك اما دور... جايي بين هيچكجا و خداحافظ! پ.ن: زنده بوديم اگه فردا ... وعدهي ما لب دريا نانوا هم جوششيرين ميزند؛ !بيچاره فرهاد تقدس عشق پرتابم ميكند به ويرانههاي ترديد و درميمانم به عشق چه ارتباطي دارد آدمها را به هم گره مي زند، ميتند و ويران و از هم گسيخته رها ميكند در كوير ماندن و رفتن. اصلا همين عاشق شدن چه لطفي دارد كه آدمها تا چشمشان ميافتد به آن(طرف) دست و دلشان وا ميافتد. رنگ از رخسارشان رخت ميبندد، ميميرند، عرقريزان ميافتند دنبالش تا ناكجاآبادي دور................. اصلا مگر به همين "ساده زندگي كردن" چه اشكالي وارد است يا اعتراضي، كه نانواها هم عاشق مي شوند و ميروند عشقبازي! و ما ميمانيم و صفهايي كه هر روز طويلتر مي شود و نانها كوچكتر! اين روزها عجيب ذهنم را درگير زندگي كردهام. البته گرما هم بيدخيل نيست. شده است مزاحمي انساننما. من با اين هم مشكل دارم دارم چه برسد به عاشق شدن. جملات به هم گره ميزند من را و افكار پريشاني را كه "هي" ميآيد و "هي"زهر ميريزد به اين روزهاي بي روزنم. درگيريها مگر انتها دارد. با باخود درگير بودن چگونه مي شود كنار آمد؟ كسي راهش را كشف كرده؟ هر روز كه ميگذرد معماي پيچيدهتري در مسير زندگيات سبز ميشود و تا به معما فكر كني، جوابش را گم ميكني. به جواب فكر كني، خود زندگي را گم ميكني. و زندگي كه گم مي شود، تو هم بهتر است بروي يه گوشهاي و گم شوي..... بيچاره عشق! بيچاره عاشق! بيچاره فرهاد! بيچاره نانوا! بيچاره ما!



| Design By : Night Skin |


