دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
چه زود ناگهان دير مي شود چه زود آدمها تبديل به خاطره مي شوند قاب عكسها با رنگ سياه شب آذين بندي مي شود و چه زود رسول رسالتش را ...بگذريم هنوز سال تمام نشده حاج رسول هم دنبال تمام خاطرات شيرين اين شش ماه گذشته به مسافران چزابه پيوست تازه سي دي 1000توماني ميم مثل مادر از شنبه به بازار آمده بود تازه داشت مستندي درباره ساخت «ضريح امام حسين (ع) در ايران» مي ساخت تازه فيلم او به زبان هندي داشت دوبله مي شد اين اواخر هم به شدت پيگير ساخت سريالي درباره زندگي امام حسين (ع) بود تا لبنان رفته بود تا بلکه بتواند هزينه ساخت اين سريال را از حزب الله دريافت کند گفته بود نذر کرده براي اينکار دستمزد نگيرد قرار بود از بهار سال آينده ساخت فيلم تازه خود را آغاز کند اما درست در نقطه اوج زندگي حرفه اي اش سينما را تنها گذاشت هر چند هنوز پشت خاکريزها انتهاي کانال هاي کنده شده پشت تانکهاي سوخته و.... حتما او را خواهيم ديد... چه زود سينماي دفاع مقدس يک وزنه خود را از دست داد و اين چيزي نيست که به سادگي جبران شود خداحافظ رسول .... خداحافظ سرزمينهاي مين و خمپاره کسی به فکر گلها نیست کسی به فکرماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و حوض خانه ی ما خالیست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه میآید حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما گیج است. و فکر میکنم... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود. زندگی را ورق می زنم دوباره از سر خط شیرین ، تلخ ، بی اثر خاطراتی که در گودال ذهن نقش می بندد رنگ می بازد میمیرد... تو در کجای خاطرات من نشسته ای ؟ خوب ، بد ، زشت من تکرار را بلد نیستم ولی قاعده بازی عوض می شود و تو امروز شیرین تر... ومن نمی آموزم هیچگاه در سوگ دیروزهای از رفته ام امروز لابه کنم زندگی ورق خواهد خورد و تو و من در گودال خاطرات ذهن شیرین ، تلخ ، بی اثر از کنار هم به سادگی خواهیم گذشت گلم پژمرد در گلدان خالی دلم آکنده از دردی نهانی زمستان است و سرما و شبی سرد منم تنها کنار لاشه ی درد ... درخت تنهاست حتی در جنگل و این است که زود می افتد با زخم تبر ولی نه ما درختیم نه آنها تبر... آنها را می گویم هیاهوی بادهایی که فقط بادند .... اکبر ناریانی در سکوت گنگ هر لحظه به یادم باش در اوج خواهشی تازه به یادم باش.... به یادم باش در رویا در این هنگامه تردید شبی بگذر بر این تنها .... پنج پاره متن در بارهء عشق و مهربانی دست زیبای را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگیست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم ومن آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم احمد شاملو



در این خلوتگه زیبا
عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در
نیامده است
ادامه مطلب
بال و پرها ي شكسته ،
جغد پير و زشت و خسته ،
گويد از طوفان رهائي نيست .
دلم بر مرگ ماهي ها مي سوزد
دلم از فكر ديوار بلند شهر مي گيرد .
دلم در اين شب سنگين ،
هواي تازه مي خواهد ؛
هواي تازه ي دريا
طلوع ساده ي پرواز
صداي گرم يك باران
گياهي سبز در گلدان .
دلم فرياد مي خواهد ؛
رهائي ، زندگي ، پرواز مي خواهد
دلم در سينه مي ميرد
دلم در سينه مي گريد
دلم بر مرگ ماهي ها ،
به آرامي ، ميان سينه ،
مي گريد
| Design By : Night Skin |

