دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
آزادی؛ اسارت؛ مرگ این تثلیث توهم زا که در بندیم که می گرییم که می میریم در این ویرانه گر ماندی به تثلیثی چنین محکوم بباید تن دهی مظلوم گریزان باش اگر مردی فراسوی تو آزادی که فریاد تو آزادی ...که فردای تو آزادی چقدر از پایان هرچیزی ترسیدن، ترسناک است و هول برانگیز ... و داستان زمانی وهم آلود می شود که خودت را معلق در تقدیری بدانی که هیچ دستی در رقم زدنش نخواهی داشت. می توانی تنها نظاره گر باشی، درست مثل زمانی که روح ات از کالبد بی اختیارت خروج می کند و حکم تعلیق ات امضاء می شود، چیزی شبیه این روزها و این پراکنده گویی های من ... چه بیهوده...می بارید باران...پیوسته در شهر و ورق می خورد فصل...بی تو در چشم... چگونه تصویر کنم...تو را در مه آلود روزی در حصار...در باران ...چه آسوده گفتی این قصه...این پایان کنون اندوه من این است نشستن در ته بن بست و تو هرگز نخواهی بود و دردی که کم است، این است؟ در این کوچه که بوی تو در این خانه سبوی تو من و مستانه فریادی همه گم شد ز کوی تو چگونه بی صدا...محکوم در این باران...این غربت در این آوای نامرسوم کنون می گریم از هر چشم به اندوهی که بی پایان که با مشتی غبارآلود... اگر دردم کمی افزون ولی فریادم آواز است غزل شعرم به نام توست ترانه با تو آغاز است ... ... بچه که بودیم تنها عشق مون رفتن به حرم بود با بچه های هم سن و سال خودمون. یادش به خیر، از خونه می زدیم بیرون و اتوبوس های ۱ تومانی و مستقیم به سمت طبرسی. سال ها از اون روزای خوب گذشته ولی بچه گی بود و صفایی که می بردیم اونجا کنار گلدسته های آقامون امام رضا. حالا اگر چه هزار کیلومتر دوریم از دیار و بارگاه آقامون و مشغول زندگی روزمره اما خاطرات کوچه های اطراف حرم و بچه هایی که دست از پا نمی شناختن و مرور می کنم و یادم میاد که توی اون بازارچه ها و دل دست فروش ها چه خبر بود. یادم میاد که زوارای آقا با چه اشتیاقی گام هاشون تند تند به سمت بارگاه می بردشون و اصلن حواس شون نبود دارن به این و اون تنه می زنن و ... حالا ما هم زوار شدیم با اینکه بچه ی همون آب و خاک ایم. حالا ما هم رخصتی پیدا کنیم پابوسی میایم، ولی سال هاست که با همون خاطرات زندگی می کنیم... شاید این شعر کوتاه ام خیلی حال و هوای اون روزا رو زنده نکنه ولی حداقل دلمو پر می ده به سمت کودکی هام و روزای قشنگ سال های دور.... ایستاده بودم بر گذرگاهی ...بی هیچ تصور و خاطرات مبهم کودکی ام بر سنگ فرش خیابان گم می شد ... و من میان دغدغه ی امروز آنجا هنوز ایستاده بودند مردمانیِ ... هیچکاره که روزمره گی شان را فریاد می زدند و من ایستاده بودم ... بی هیج تصور اگر گاهی همین چند خط برای نوشتن و محملی برای دلنوشته های مان در فضایی مجازی نبود بی تردید یا دق مرگ می شدیم یا در تراکم اندوه های زندگی روزمره مان فرصتی برای نفس کشیدن نداشتیم اما جای شکرش باقی که هنوز جایی و دستی برای نوشتن هست و گاهی مخاطبی برای خواندن و... زن و زنجیر و زندان بان چه تثلیث هماهنگی کنار هم ولی بی عشق چه آهنگ بدآهنگی ... ........ شراب و شوق و شیدایی سرابی پر ز " شین" و هیچ نه مست ام من، نه آرام ام خراب ام " آی"، همین و هیچ ... تنهایی؛ معشوقه ی تنهایی ست ... پشت هیچستان اندوه که تو را می خواند با هزاران راز ... و نمی فهمد هیچ تنهایی؛ غربت ناپیدایی ست ... در شب سرد زمستانی من نه کسی می خندد نه کسی می رقصد نه کسی می داند پشت اندوه شب هیچستانی ست ... و معشوقه ی تنهایی من، تنهایی ست تلنگر زمان و چشمانی که می رفت به خاموشی یک فصل به فراموشی یک نسل... ایستاد زمان زندانی شد چشم پشت پرچین انتظار تا رهایی فاصله یک فریاد است حنجره ای اما کو تا که فریاد شود... اندوهِ پایان دنیا شکوه چشمانت را می گیراند در خلسهي غروب يك جمعه می برد تا تاریکی تردید... ... رویاِ؛ رنگ دانه ای در خشم چشم غمگین ات می شود و تو دنیا را خاکستری تصویر کرده بودی...نه؟ كه امروز آستانه ی انتظارت فرو مي ريزد... ... این اندوهِ زندگی ست و آوار ويراني كاخ كودكانهها و تصويري كه حك مي شود از تو در قاب زمان به تلخي ي رنجي مردانه ... اشك، روياهاي خاكستريات را سنجاق مي كند به آشوب سينهات و آشفته پياده ميشوي در ايستگاه زندهها ... كه ... هنوز نفسي هست و... خوني در شريان و ... فريادي كه آزادي ميطلبد از اسارت يك بغض... اين اندوه پايان دنيا نيست... خیره در آیینه می مانم که در تصویر خود چیزی به غیر از خویش را دیدم... . . . نقاب از چهره ام بردار که در آشوب این سینه کسی را دوست می دارم .... . . . که او در کودکی محو است..... صعود و سقوط.... اينجا تابستان گرم اين روزهاي تهران، فرصت تفكر و گاهي تعمق را از ذهن سلب مي كند. اما گاهي بايد برخلاف جريان هوا قدم بزني همانطور كه بر خلاف جريان آب.... البته ذهن هاي خسته و تفتيده ي اين روزها، اجازه ي تراوش چيزي به جز چند خط شعر درهم و بي مفهوم نمي دهد و البته جاي شكرش باقي ست كه همين چند خط، نشاني از زندگي ست.... نه ويراني! اين هم آخرين شع..... آن شب كه رد شدي از قاب چشم ... ببين مردي نشسته است... شخم مي زند زمين تا رد تازه اي ... تا بويي آشنا يك خط فاصله... با چند نقطه چين رسم تو اين نبود ... بي هيچ...بي خبر يك روز رد شوي ... اين گونه...اين چنين حالم گرفته است اين روزهاي سرد مي خواهم ات ولي دوري تو نازنين هي واژه واژه شعر... من پشت واژه ها سرمي خورم زمين...با دست واژه چين در حسرتم هنوز ... اي كاش مي زديم جامي به افتخار... در شام آخرين





امپراتوری آدمک ها
سرزمین هایی که بوی خیانت می دهند
و تصورات مبهم در کالبدهای نابالغ
.
.
.
تاس ها و دست ها
پرتاب می شود بخت در تاریکی محض ...
.
.
.
بازی اعداد به 6 نمی رسد
و تو مانده ای
حیران در دوراهی زمان
و بختی که رنگ باخته
و آدمک هایی که سقوط می کنند
در ذهن های نابالغ .....

| Design By : Night Skin |


