دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
اینکه این روزها همه با هم همدردی کنیم دردی دوا نمی شه. ما محکوم به تحمل بار مسئولیتی هستیم که بر دوش کشدیدیم و باید حالا حالاها بر دوش بکشیم. روزهای سختی بر همه ما می گذره . چه اونهایی که هر روزشون و توی خیابون ها دنبال اقبال های سوخته می گذرونن و چه کسانی که ساکت و خاموش کز کرده اند کنج اتاقک های تنهایی شون و همهی غم و غصه ی عالم رو حمل می کنند در درون. هر چه به پیش می رویم اوضاع نه تنها بهتر نمی شه که هر روز شاهد اتفاقات نادری هستیم در خیابان های ناآرام شهر و فکر نمی کنم به این زودی بارد دیگر شاهد آرامش در پایتخت باشیم. با اتفاقاتی که چهارشنبه و پنج شنبه افتاد دیگه حتی برخوردهای قهرآمیز و خشونت بار نیروهای نظامی و انتظامی و .... هم نمی تونه رنگ و بوی شهر را به سوی آرامی ها سوق بده و عملا فکر می کنم هر روزه و به هر بهانه ای شاهد ناآرامی باشیم. مردم معترض و البته جوان های معترض هم خواب و خوراک را بر خود حرام کرده اند و نمی خواهند آرام بگیرند. این داستانی هزار و یک شب خواهد بود که البته آسمان شهر هم حکایت از آن دارد. این شهر خسته و بی خواب هر روز آبستن حوادثی تازه خواهد بود... شايد يه روزي كه بتونم با خودم كنار بيام واقعا بيام و حر ف هاي زيادي هست براي گفتن البته اگه بهمون نگن مواظب حرف هاي نزده مون باشيم...!!!! جوهر قلم خشکیده نشده بود در ایام تعطیل ولی نطقی نبود برای بیان و لال مانده بودم پشت عبور تند زمان و بیکاری های نوروزی. خوابی عمیق چشم هایم را در نوردیده بود و بیداری، محالی دور بود در چشم هایی کاملن بسته ... شاید بزرگترین حسن تعطیلات طولانی عیدانه، فراموشی گذر تلخی هایی بود که روزهای آخرین سال آزرده بود کام احساسم را و خواب هایی اینچنینی و طولانی مرهمی بود بر گذرشان که میسر شد و البته می توانم مدعی باشم که رسیدم به آنچه می خواستم، اما 88 به اجبار سالی متفاوت خواهد بود. روزهای تلخ 87 پایان گرفته و خوشحالم که در این روزهای سرد انتهای فروردین ماه 88 باد موافق در پرچم احسام وزیدن گرفته و می توانم فارغ از اندوه روزهای گذشته انتظاری متفاوت داشته باشم در آمد و شد دقایق و ثانیه ها و ... شاید 87 هم می توانست سالی خاطره انگیز باشد ولی گاهی کمی غفلت، معجونی از ساده گی های جوانی و اعتماد های بیهوده، برهم خوردن نظم زندگی ات را باعث می شوند و من ناخواسته غوطه ور شدم در انبوهی همین هایی که نام شان بردم و البته حالا چیزی جز افسوس نیست در دستانم و اندوهی در خاطره ام. در تعطیلات خاطره های تلخ را شسته ام با باران مدام مشهد که شناورم کرد در احساسی تازه ولی چشم هایم را نه. شاید جریانی تازه، خط پایانی باشد بر اندوه چشمانم ... یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود، از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهی گیر: مدت خیلی کم و این آغاز مکالمه ی این دو نفر بود که با هم مرور می کنیم... تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم. با بچه ها بازی می کنم بعد می رم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی... تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری... ماهی گیر: خوب بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای تو عایدی داره... ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی... پ.ن: تفکر و تآمل و تدبر و تعقل و ...، گاهی مث میوه ی ممنوه می مونه که داشتنشون همون داستان رانده شدن از بهشت است و .... «سکوت شبانه آرامشی بزرگ هدیه می کند به دلی ناآرام، ولی وقتی آرامش اردوی شبانه هایت را ترک می کند و در میان آوار شب تنهاترین می مانی، وحشتی هول برانگیز تحمیل می شود به دلی که وسعتی دارد به بی انتهایی یک شب». پ.ن: وقتی حال مساعدی نداری، چاره ای هم نداری جز غر و نق زدن... کی تموم میشه این سال لعنتی... ۱- بزرگی می گوید:« جایی که همه به زبانی مشترک حرف می زنند، تضادها رخ می نماید». چه اشاره جالبی نه؟ پرمعنا و ایهام آلود؛ چه برداشتی می توان از این جمله داشت؟ با عکس بالا ارتباطی داره یا نه؟ تو بگو... ۲- چه انگشت نمایی خواهرم در میان این همه چادر، در حجم بی صدای این همه تاریکی که هم قصه و غصه ی تو اند؛ اما همین که آمده ای خودش کلی حرف است، نه؟...آمده ای بغض های مانده پشت خط انتظار حنجره ات را فریاد کنی؟ اینجا را درست آمده ای حتی اگر آنها که کنار تو نشسته اند تو را از خود ندانند.... ۳- انگار دنیا دارد با سرعتی شگرف به سمت پایان اش می تازد، اگر نه پس این همه صداهای ناهنجار و نامانوس با گوش هایمان از کدام ناکجا آباد آوار آرامش مان شده؟ صدای گام های شتاب آلوده ساکنان اش را می شنوی؟ سبقت می گیرند انگار از هم رو به دروازه های خروج... ۴- این روزها همه جا سیاه شده؛ محرم غمی دلنشین در دل می کارد و دستی آهنگین بر سینه... بوی شله ی حسینی میهمان اشتهای بی پایان مان می شود و مجالس تعزیه صدای مان می زند به هم آوایی... ۵- هیچی.... ... بچه که بودیم با دیدن تصاویر جرم و جنایات اسرائیلی ها در سرزمین های اشغالی همیشه آرزوی مان این بود که کاش این جنگ بی سرانجام پایانی داشته باشد تا هم نسل های ما در سرزمینی بی دفاع رنگ و بوی آرامش را ببینند، اما از روزهای کودکی مان سال ها می گذرد ولی آرزوی مان همان است که بود... سال هاست با زمان همسفر شدیم و کودکی مان را در مسیری سخت یا آسان گم کرده ایم ولی آرزوی مان را هنوز نه؛ صدای مان را در میان هزاران بغض و آه گم کرده ایم ولی سکوت مان را هنوز نه؛ دغدغه مان را به فراموشی سپرده ایم بی هیچ اعتراضی ولی داغ مان را هنوز نه؛ هنوز داستان همان است که بود.... همان جرم ها و جنایت ها را شاهدیم و همان سکوت جامعه ی به اصطلاح جهانی و ما که صدای فریادمان به جایی نمی رسد هرگز؛ ما همان بچه های خوب و آرام دیروز و مرد های خوب و آرام امروزیم؛ تفاوت مان اینجاست که حالا ثانیه ها و دقایق و روزهای مان را گم می کنیم و آرزوی مان همان است که بود. دیروز خاطره تلخ قانا در ذهن مان نشست و تحمل کردیم و ساکت ماندیم و امروز غزه همان شهر بی دفاعی ست که آنها دنبالش بودند تا صحنه های این چنینی رقم بزنند. و ما هنوز بغض هامان را جمع می کنیم تا روزی که نمی دانیم ... هر روز در چارچوب دشواری های زندگی بیشتر از قبل فرو می روی و انگار نه انگار سهمی داری برای نفس کشیدن، دلی برای عشق ورزیدن، چشم هایی برای دیدن و دستانی برای لمس کردن.... در انبوهی اندوه زندگی گرفتاری و سر فرو می بری در لاکی تمام دفاعی... نه اختیار تمرکزی، نه اشتیاقی تفکری.... این است داستان جوانی ات که تعریفی ندارد برای کودک فردای زندگی؛ چه می شود کرد این روزهای دشوار غربت را، زخم های تنهایی را التیامی نیست و اندوه جوانی را پایانی... هر روز که می گذرد عرصه تنگ تر می شود. آنقدر سکوت کرده ایم که تمام حرف ها اینک بغض گنگی ست در پای حنجره ای خسته....نه دستی برای نوشتن مانده، نه دلی برای ماندن، نه می شود گذاشت و گذشت و ....رفت...این اندوه کمی نیست! بگذار نقاشی کنم صورت دلدار یا تا ابدیت بکشم نقشه ی انکار این جمله اگر قصه ی تکراری نیست من مشتعلم مشتعلم لحظه ی دیدار *********** همیشه حرف هایی برای نگفتن داشتم و چشم هایی برای ندیدن. ندیدن آنچه زیبا نیست و اشتیاقم را بر نمی انگیزد. من انتخابی ثابت دارم برای زندگی . آنچه دوست دارم رویایی بیش نیست و این روزهای خاکستری و تردید مرا به رویاهایم گره نخواهد زد. در گیر و دار روزهای بی روزن و مردمان گرفتار تنها فریادی می ماند در عمق جنجره ای خاموش . من صدای انکسار خودم را می شنوم در اعماق فاجعه ای به نام زندگی..... زندگي در غالب تفکرات تکراری و زنده بودن. اين رويايي زيبا نيست كه انتخابي براي تو باقي نيست. انتخاب آگاهي ميطلبد و اندكي آرامش و تو حتي اگر آگاه باشي هيچگاه به آرامش پيوند نخواهي خورد. ميخواهم فقط بنويسم. كوتاهي بود اگر تاكنون خاموشي در قالب ادبيات را انتخاب كرده بودم. حالا به بيداري لبخند ميزنم و كودك احساسم را به بازي ميگيرم.من با قلم بيگانه نيستم. اين آغاز نوشتن است.حالا من حرفهايي براي گفتن خواهم داشت و ذهني براي شناختن. ميخواهم صدايم در قامت مكتوب جملات جان بگيرد. .....من دوباره زاده خواهم شد.
مدت هاست در روزه ی سکوت ام و هنوز افطار نکرده ام با کلامی به شادی که هنوز داغدار حادثه ایم در فراق مهربان خواهری که دوست اش داشتیم و می توانست هنوز باشد اینجا کنار تنهایی مان و دلشوره هایی که پایانی برایش نیست.
چقدر این واژه ی هنوز ناچسب است در زبان فهم من و دل ام می گیرد از تکرار اش که، دلتنگی هایم را کوک می گیرد به دلواپسی هاي سینه ای که سنگینی سکوت زبان ام را د ر كام دارد. نمي توانم يا بهتر آن است كه اعتراف كنم كم اورده ام در مقابل هجمه ي اندوهي كه پاي در حنجره ام مي كويد.
شايد شب گريه اي يا نجواي شبانه اي با معبود، راهي ست ميانه براي گريز و گزير از اين فضايي كه مرا در هاله اي از غم فرو برده ولي چه سود كه پاي دل ام لرزان است و خيمه ي غم سنگين. من ناگزير چشم ها را شسته ام در شورآبي كه مژه هايم را مي نوازد و صورت ام را در بر مي گيرد. اين تنها چيزي ست كه اين روزها دارم و كلامي از وحي كه بر لبان ام جاري مي شود براي تو كه دلتنگ ات شده ام ...


گاهی لازم است خروج کنی بر خودت و طغیانی آرام داشته باشی در اندیشه ات ولی کدام باور و ایمان، تشنگی و سراب ذهن و اندیشه ات را پیوند می زند به آرام و آرامش که گذشت تند زمان تلخی قهوه ای نارس نباشد در کامی سرد ...
این روزها سخت می گذرد؛ سخت.... من فقط چشم ها را بسته ام و شانه هایم را به نشان بی اعتنایی بالا می اندازم تا گریزی باشد بر آوار ویرانی و آشوب دل... انگار ناآرامی، شده همراه و همدمی جداناپذیر برای تنهایی ام و این روزهای پایانی اسفندماه سرد تهران هر ساعت و ثانیه مرثیه ای می شود برای سرودن و داستانی برای روایت....



| Design By : Night Skin |


