دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم عهود دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل می داد و در طول سال با سپری شدن فصول و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان آشنایی یافته و کارها و فعالیتهایشان را بر اثر آن تنظیم می کردند. آنان ملاحظه می کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می شود و از اینروی در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر استفاده می کردند. این اعتقاد برایشان پیدا شد که نور و روشنایی و تابش خورشید مظاهر نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکشاند. بدین سان مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی - هند و اروپایی، دریافتند که کوتاهترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شبها کوتاه تر می شوند، به همین جهت آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند. آیا هنوز هم می توانند دم از آن بزنند که هیچ بحرانی در کشور وجود ندارد؟ آیا می توانند قامت راست کنند در مقابل این توهین بزرگ به شناسنامه ی انقلاب و هویت جمهوری اسلامی ؟ آیا می توانند مدعی باشند که کشور بر مدار آرامش است؟ یا باید دیروزهای حریم و حرمت گذاری ها را به تاریکدان تاریخ بسپاریم و خود را مهیای اینگونه اقدامات موهون و عجیب و غریب کنیم؟ ترسیم این لحظه های سخت برای چشمان نگران مان دشوارتر از آن است که تصورش کنیم. ما را چه شده؟! به کدام سمت و سو در جریانیم؟ این بیراهه تفرقه و نفاقی که امروز بر نگاه مان سنگینی می کند، ما را به کدام روزهای ناخوش نیامده پیوند خواهد زد؟ آیا امروز را باید آغاز پایان حریم ها بنامیم؟ آنها که در خیال و وهم با هزار تلاش و تکاپو و شخم زدن ضمیر خالی ذهن شان می خواهند بذر خوشی بکارند در زندگی، سخت در اشتباه اند که زندگی را بر باد داده اند و اصالت شان را به آهی در فرداهای روزگار فروخته اند... اینجا در عصر حیرانی، در وانفسای نسیان و فراموشی، در اندرونی خاموش تنهایی، در روزهای کیمیاشدن واژه های ناب آدمیت، ضمیر خالی ذهن را نه می شود با تلاش تاب فرسا پربار کرد، نه انتظار معجزه... قرن ها ملالت خوف انگیز بشر را در حدیث مفصل کتاب ها تورق کرده ایم و رسیده ایم به اینجای تاریکخانه تاریخِ؛ پس قرن ها خواهد گذشت تا آنها(آینده گان) بدانند بر ما چه گذشت در آغازین سال های هزاره ی سوم، که ما اینک در هیاهوی روزگار به نظاره نشسته ایم کردار نیک و گفتار نیک و رفتار نیک بزرگان مان را ... درس امروز مکتب خانه های ما، فراموشی اصالت یک قوم است در اعماق باور؛ پشت تا کردن با زبان تزویر و دو رکعت ریای خالص... روزها و هفته ها و ماه های گذشته چه دشوار گذشت بر من . لحظاتی جنون آمیز و یاس آلود. روزها تلخ و بی پایان و کسل کننده و شب ها غمبار و سنگین. نه تحمل دیدار داشتم و نه انگیزه کار. تنها جسمی ترک خورده در مسیر سیل ثانیه ها و دقایق . آواری از تنهایی و خفقانی از درون. چه بیهوده تلاش کردم بهانه ای برای بازگشت بیابم به خود . هر روز که می گذشت تنها شکست خورده ای مغموم بودم در انتهای ویرانی درون. گذشت لحظات به کندی بود و هجمه ی تنهایی به تندی. این حال و روز این روزهای من است. مردی که خودش را مهیای رفتن ساخته بود و محکوم شد به ماندن. ماندن و دیدن روزهایی این چنین مشوش. نه ذهن ام یارای بازسازی می دهد و نه دل ام توان گذشتن دارد از سایه ی سنگین این روزها.... به قول شاعر: " بغض گنگی اینک... پای در حنجره ام می کوبد... آی ای اشک به فریادم رس..." اینکه این روزها همه با هم همدردی کنیم دردی دوا نمی شه. ما محکوم به تحمل بار مسئولیتی هستیم که بر دوش کشدیدیم و باید حالا حالاها بر دوش بکشیم. روزهای سختی بر همه ما می گذره . چه اونهایی که هر روزشون و توی خیابون ها دنبال اقبال های سوخته می گذرونن و چه کسانی که ساکت و خاموش کز کرده اند کنج اتاقک های تنهایی شون و همهی غم و غصه ی عالم رو حمل می کنند در درون. هر چه به پیش می رویم اوضاع نه تنها بهتر نمی شه که هر روز شاهد اتفاقات نادری هستیم در خیابان های ناآرام شهر و فکر نمی کنم به این زودی بارد دیگر شاهد آرامش در پایتخت باشیم. با اتفاقاتی که چهارشنبه و پنج شنبه افتاد دیگه حتی برخوردهای قهرآمیز و خشونت بار نیروهای نظامی و انتظامی و .... هم نمی تونه رنگ و بوی شهر را به سوی آرامی ها سوق بده و عملا فکر می کنم هر روزه و به هر بهانه ای شاهد ناآرامی باشیم. مردم معترض و البته جوان های معترض هم خواب و خوراک را بر خود حرام کرده اند و نمی خواهند آرام بگیرند. این داستانی هزار و یک شب خواهد بود که البته آسمان شهر هم حکایت از آن دارد. این شهر خسته و بی خواب هر روز آبستن حوادثی تازه خواهد بود... شايد يه روزي كه بتونم با خودم كنار بيام واقعا بيام و حر ف هاي زيادي هست براي گفتن البته اگه بهمون نگن مواظب حرف هاي نزده مون باشيم...!!!! جوهر قلم خشکیده نشده بود در ایام تعطیل ولی نطقی نبود برای بیان و لال مانده بودم پشت عبور تند زمان و بیکاری های نوروزی. خوابی عمیق چشم هایم را در نوردیده بود و بیداری، محالی دور بود در چشم هایی کاملن بسته ... شاید بزرگترین حسن تعطیلات طولانی عیدانه، فراموشی گذر تلخی هایی بود که روزهای آخرین سال آزرده بود کام احساسم را و خواب هایی اینچنینی و طولانی مرهمی بود بر گذرشان که میسر شد و البته می توانم مدعی باشم که رسیدم به آنچه می خواستم، اما 88 به اجبار سالی متفاوت خواهد بود. روزهای تلخ 87 پایان گرفته و خوشحالم که در این روزهای سرد انتهای فروردین ماه 88 باد موافق در پرچم احسام وزیدن گرفته و می توانم فارغ از اندوه روزهای گذشته انتظاری متفاوت داشته باشم در آمد و شد دقایق و ثانیه ها و ... شاید 87 هم می توانست سالی خاطره انگیز باشد ولی گاهی کمی غفلت، معجونی از ساده گی های جوانی و اعتماد های بیهوده، برهم خوردن نظم زندگی ات را باعث می شوند و من ناخواسته غوطه ور شدم در انبوهی همین هایی که نام شان بردم و البته حالا چیزی جز افسوس نیست در دستانم و اندوهی در خاطره ام. در تعطیلات خاطره های تلخ را شسته ام با باران مدام مشهد که شناورم کرد در احساسی تازه ولی چشم هایم را نه. شاید جریانی تازه، خط پایانی باشد بر اندوه چشمانم ... یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود، از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهی گیر: مدت خیلی کم و این آغاز مکالمه ی این دو نفر بود که با هم مرور می کنیم... تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم. با بچه ها بازی می کنم بعد می رم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی... تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری... ماهی گیر: خوب بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای تو عایدی داره... ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی... پ.ن: تفکر و تآمل و تدبر و تعقل و ...، گاهی مث میوه ی ممنوه می مونه که داشتنشون همون داستان رانده شدن از بهشت است و .... «سکوت شبانه آرامشی بزرگ هدیه می کند به دلی ناآرام، ولی وقتی آرامش اردوی شبانه هایت را ترک می کند و در میان آوار شب تنهاترین می مانی، وحشتی هول برانگیز تحمیل می شود به دلی که وسعتی دارد به بی انتهایی یک شب». پ.ن: وقتی حال مساعدی نداری، چاره ای هم نداری جز غر و نق زدن... کی تموم میشه این سال لعنتی...
ادامه مطلب
مدت هاست در روزه ی سکوت ام و هنوز افطار نکرده ام با کلامی به شادی که هنوز داغدار حادثه ایم در فراق مهربان خواهری که دوست اش داشتیم و می توانست هنوز باشد اینجا کنار تنهایی مان و دلشوره هایی که پایانی برایش نیست.
چقدر این واژه ی هنوز ناچسب است در زبان فهم من و دل ام می گیرد از تکرار اش که، دلتنگی هایم را کوک می گیرد به دلواپسی هاي سینه ای که سنگینی سکوت زبان ام را د ر كام دارد. نمي توانم يا بهتر آن است كه اعتراف كنم كم اورده ام در مقابل هجمه ي اندوهي كه پاي در حنجره ام مي كويد.
شايد شب گريه اي يا نجواي شبانه اي با معبود، راهي ست ميانه براي گريز و گزير از اين فضايي كه مرا در هاله اي از غم فرو برده ولي چه سود كه پاي دل ام لرزان است و خيمه ي غم سنگين. من ناگزير چشم ها را شسته ام در شورآبي كه مژه هايم را مي نوازد و صورت ام را در بر مي گيرد. اين تنها چيزي ست كه اين روزها دارم و كلامي از وحي كه بر لبان ام جاري مي شود براي تو كه دلتنگ ات شده ام ...


گاهی لازم است خروج کنی بر خودت و طغیانی آرام داشته باشی در اندیشه ات ولی کدام باور و ایمان، تشنگی و سراب ذهن و اندیشه ات را پیوند می زند به آرام و آرامش که گذشت تند زمان تلخی قهوه ای نارس نباشد در کامی سرد ...
این روزها سخت می گذرد؛ سخت.... من فقط چشم ها را بسته ام و شانه هایم را به نشان بی اعتنایی بالا می اندازم تا گریزی باشد بر آوار ویرانی و آشوب دل... انگار ناآرامی، شده همراه و همدمی جداناپذیر برای تنهایی ام و این روزهای پایانی اسفندماه سرد تهران هر ساعت و ثانیه مرثیه ای می شود برای سرودن و داستانی برای روایت....
| Design By : Night Skin |

