دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
۱) اصلن از همون صبح جمعه ی لعنتی که به قول مسعود(دوستم)رفتیم و حماسه آفریدیم - که آقا توی نماز جمعه ی تاریخی رسما و اسما از نوع آفرینش مان حسابی تشکر کنه و خجالت مون بده- تا شب همون روز لعتنی که خیال می کردیم حماسه مون حسابی بترکونه و با صبحی رویایی به استقبال فرداهای بهتر میریم، حال ام خوب بود؛ دوستان هم شاهد بودند، خوب بود ولی وای از شب حادثه، وای از شب خوف انگیز، وای از بویی که در شهر پیچیده بود ۲) موشها و دیوارها و سوراخها مرثیه سرایی می کردند بر واقعه ای در شهر؛ انگار همه خبردار شده بودند حادثه ای در راهه؛ انگار به همه الهام شده بود البته نه از نوع دولتیش، انگار، انگار،انگار ... ۳) عصرهای جمعه همیشه غمگین اند، همیشه؛ اما جمعه ی 22چیزی فراتر بود از همه روزهای جمعه ی غمگینی که تا به حال دیده بودم؛ تا به حال ندیده بودم. اصلن از همون روز حال ام دیگه خوب نبود؛ که هنوز هم خوب نیست، که حالا حالاها خوب شدنی هم نیست. اصلن خوب بودن یعنی چی؟ من حالا دیگه معناشو نمی دونم؛ نمی فهمم؛ نمی گیریم...اصلن بگذریم نه ؟ ۴) من همیشه سیاست گریز بودم. این جمله رو بارها و جاهای زیادی گفتم. تا دو هفته مانده به انتخابات هم شاید بی تفاوت ترین آدم بودم به انتخابات. اصلن برای من یکی مهم نبود چه اتفاقی در انتظاره. آخه همیشه همین من و تو و ما وسط ماجرائیم که همیشه دستامون خالی موندن. اصلن ما عوام چرا بین برزخ تفاوت و بی تفاوتی تعلیق می شیم؟! راستیتش پیش بینی کرده بودم کی برنده نهایی انتخابات میشه، ولی یک هفته مانده تا انتخابات اتفاقاتی افتاد و چیزایی دیدم که اونقدر روی من تاثیرگذار بود که دیگه آدم سابق نبودم، نمی تونستم باشم، نباید می بودم. بالاخره اومدم توی خط، اونم از نوع مقدم اش... چه شبایی بود توی خیابون های انقلاب و ولیعصر و .... حسابی هرچی داشتیم در چنته گذاشتیم وسط ولی حالا چی توی دستامون داریم؛ هیچ چیز به جز حال و هوای این روزها که خوب نیست... ۵) می دونم خیلی ها روی حرف شون وایستادن و نیامدن توی خط.همچنان خط و ربط نمی شناسن و جاده ی بی تفاوتی رو گز می کنند و اعتراف می کنم حالا حال شون از ما حداقل خیلی بهتره ولی نمی دونم کدوم مون داریم اشتباه می کنیم. از قدیم گفتن تاریخُ برنده ها می نویسن. البته نگران نیستم جایی بین برنده ها ندارم ولی می تونم غمگین باشم که چرا درحالیکه شواهد شاهد برنده بودن ما بودند در آنی ورق برگشت. شاید چند سالی بگذره یا شاید قرن دیگه خط نوشته ها و اعترافاتی توی همین تاریخ نویس های برنده ی امروز رسوخ کنه که حکایتی دیگه ای داشته باشه. حقیقت همیشه یه رنگه و نمی شه اونو جور دیگه ای نوشت. ۶) حالا دوباره بر می گردیم به زندگی عادی که اگه بر نگردیم برگردون می شیم. بر می گردیم توی خونه هامون و می شینیم پای جعبه رنگی احمق ها. تابستون اومده و حسابی کانال های تلویزیون سونامی فیلم و سریال به راه انداختن. راستی جومونگ هم هنوز تموم نشده و حالا که توی دوران نقاهت پس از حماسه ایم بهتره بشینیم پای همین افسانه ی کره ای و سرانجام حماسه ی هموسو و پسر خلف اش رو ببینیم تا حماسه بعدی!!!! 
| Design By : Night Skin |


