تبليغاتX
دغدغه های امروزی


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

 ... بچه که بودیم تنها عشق مون رفتن به حرم بود با بچه های هم سن و سال خودمون. یادش به خیر، از خونه می زدیم بیرون و اتوبوس های ۱ تومانی و مستقیم به سمت طبرسی.  سال ها از اون روزای خوب گذشته ولی بچه گی بود و  صفایی که می بردیم اونجا کنار گلدسته های آقامون امام رضا. 

حالا اگر چه هزار کیلومتر  دوریم  از دیار و بارگاه آقامون و مشغول زندگی روزمره اما خاطرات کوچه های اطراف حرم و بچه هایی که دست از پا نمی شناختن و مرور می کنم و یادم میاد که توی اون بازارچه ها و دل دست فروش ها چه خبر بود. یادم میاد که زوارای آقا با چه اشتیاقی گام هاشون تند تند به سمت بارگاه می بردشون و اصلن حواس شون نبود دارن به این و اون تنه می زنن و ... حالا ما هم زوار شدیم با اینکه بچه ی همون آب و خاک ایم. حالا ما هم رخصتی پیدا کنیم  پابوسی میایم،  ولی سال هاست که با همون خاطرات زندگی می کنیم...

شاید این شعر کوتاه ام خیلی حال و هوای اون روزا رو زنده نکنه ولی حداقل دلمو پر می ده به سمت کودکی هام و روزای قشنگ سال های دور....

 

                                        ایستاده بودم  بر گذرگاهی

...بی هیچ تصور   

  و خاطرات مبهم کودکی ام

بر سنگ فرش خیابان  گم می شد

... و من میان دغدغه ی امروز 

 آنجا هنوز ایستاده بودند 

مردمانیِ ... هیچکاره   

   که روزمره گی شان را فریاد می زدند

و من ایستاده بودم

...  بی هیج تصور

نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 17:28 توسط ...me| |


Design By : Night Skin