تبليغاتX
دغدغه های امروزی


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

اگر گاهی همین چند خط برای نوشتن و محملی برای دلنوشته های مان در فضایی مجازی نبود بی تردید یا دق مرگ می شدیم یا در تراکم اندوه های زندگی روزمره مان فرصتی برای نفس کشیدن نداشتیم اما جای شکرش باقی که هنوز جایی و دستی برای نوشتن هست و گاهی مخاطبی برای خواندن و...

زن و زنجیر و زندان بان

چه تثلیث هماهنگی

کنار هم ولی بی عشق

چه آهنگ بدآهنگی ...

 ........

شراب و شوق و شیدایی

سرابی پر ز " شین"  و هیچ

نه مست ام من، نه آرام ام

خراب ام " آی"، همین و هیچ ...

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 21:8 توسط ...me| |

                                                            

« من فرزند درد و رنج بودم و با اين درد خو گرفتم. هميشه مردمي را كه مرا دوست دارند، دوست داشته ام و مي دانم آينده به كساني تعلق دارد كه بيشتر رنج برده اند».  این جمله ی پرمعنای جهان پهلوانی ست از جنس مردانگی و مردم داری. مردی که در باورمان، اعتقادمان و زبان مان خوش نشسته و اکسیر جاودانگی اش را باید در همین باورهای مان بیابیم و در دل مردمانی که هماره دوستش دارند و خواهند داشت...

این چه داستانی ست؛ ديماه که به نیمه می رسد ذهن مان ناخودآگاه هفدهمین روزش را به یاد می آورد و حماسه ی مردی از جنس استقامت و ایستادگی، باز هم جهان پهلواني دست نيافتني براي ورزش ايران ...

تختی، پورياي ولي نبود، او هيچكس نبود، او خودش بود، بگذار ديگران را به نام او و با حضور او بسنجند، او مبنا و معناي آزادگي است.  براي مردمي كه به افسانه ها عشق مي ورزند و حماسه سازان را دوست دارند، شايد او تنها اسطورهی ورزشي باشد كه هيچ گاه اين روياي شيرين را تلخ نكرد و البته راز داستانش این بود که هيچ گاه به طبقه خود پشت نكرد.

شايد داستان زندگي سي و شش ساله او، تكراري ترين قصه اي باشد كه هر سال در آستانه سالمرگش در گوش آنهايي كه بايد درس جوانمردي را بياموزند، تكرار شود. درست مانند خيلي هاي ديگر، به سالن پولاد تهران رفت و بعد از مدتي كه تمرينات او به سرانجامي نرسيد، نااميد از عدم پيشرفت، براي كار در شركت نفت، روانه جنوب شد؛ اما دوام دوري اش از كشتي فقط يك سال بود و دوباره به تهران بازگشت تا آنچه كه در درونش او را به تلاش و تمرين كردن وا مي داشت، به نتيجه برساند.  مستعد بود و استارت كار خود را در سال 1951 زد. حاصل كارش مدال نقره اي بود كه يك سال بعد در المپيك 1952 هلسينكي فنلاند نيز تكرار شد. مدال طلايي كه نام او را در پنج حلقه طلايي كشتي ايران جاي داده در سال 1956 در المپيك ملبورن به دست آورد.

چهار بار به اين رزمگاه كه نتيجه اش اهميت بسياري براي سازمان ورزش كشورها دارد اعزام شد و حاصل آن كسب سه مدال بود.  افتخار كسب هفت مدال در مسابقات جهاني و المپيك نيز از آن اوست. 2 افتخار توامان از نظر تعداد حضور و كسب مدال در المپيك كه بعد از گذشت چند دهه براي آن شريكي در ايران پيدا شد. اميررضا خادم نيز با چهار حضور و هادي ساعي با كسب سه مدال در اين ميدان، امروز خود را از اين لحاظ در كنار جهان پهلوان احساس مي كنند.  اما اين تمام آن چيزي نيست كه از اين قهرمان بزرگ باقي مانده است و يادگاري نيكو كه هر سال در سرماي دي ماه كه گاه با برف و گاه با باران همراه است، خيل عظيمي از دوستدارانش را بي دعوت به ابن بابويه تهران مي كشاند، اما او بی هیچ غرور و ادعایی همیشه می گفت:« من كسي نيستم كه قهرمان شدن و مدال آوردن را به هر قيمتي كه شده، بخرم».

تختی آنقدر محبوبیت کسب می کند که وقتي ‌شكست خورده از ميدان جهاني بازمي گردد، وقتي روي بازگشت به ايران و مواجهه با مردم را با دست خالي ندارد،‌ با ديدن پارچه اي كه روي آن نوشته اند: « براي آنكه قهرمان نگريد،‌ همه بخنديم» تمام غم های شكست را فراموش مي كند و دوباره تلاش براي جبران شكست آغاز مي شود.

اما یک روز باید داستان او بسته می شد. باید او را در جایی آرام می کردند و چه جایی جز بستر سرد خاک... خبری به سرعت در کشور پیچید اما هيچكس حتي براي يك لحظه به احتمال خودكشي جهان پهلوان شان فكر نكرد. آخر جهان پهلوان باشي و در بودن خودت جبران كرده باشي نبودن هاي فردي و اجتماعي ديگران را و آن وقت خودكشي کنی؟  و همين است كه هر احتمالي مورد قبول واقع مي شود و دهان به دهان در صف ماتم زده هاي مرگ جهان پهلوان مي چرخد، به جز يك شايعه؛ خودكشي.

"چيز خورش كرده اند"، اين جمله بيش از هر چيزي شنيده مي شود. حتي نام سم را هم مي گويند.  باور لحظه ها،‌ سخت ترين كار ممكن است و براي برخي نيز ناممكن. او كه با لبخند هميشگي صورتش، از هر ناممكني روي تشك، ممكن مي ساخت، اكنون پيكر بي جاني است كه با اندوه ناتمام مردم، به اين سو و آن سو مي رود.  ابن بابويه آماده پذيرايي از جهان پهلوان مي شود. مرد ناآرام جنگ تن به تن كشتي، و اين بار جنگ او با زندگي پايان يافته است. هوا سرد است و خبر كشنده تر از سوز طاقت فرساي هفدهم دي ماه. اين فرزند درد و رنج، اينك چهره در نقاب خاك كشيده است. و باورش چه دشوار ...

خبر كه از مرزها بگذرد، چگونه الكساندر مدويد باور خواهد كرد. احمد آئيك چه خواهد گفت و جيما كوريدزه.  « من تختي را به خاطر اخلاق، انسانيت و معرفتش دوست مي داشم. او عالي بود. يك انسان كامل. فكر نمي كنم ديگر مثل تختي كسي پا به عرصه كشتي بگذارد. او بعد از شكست نيز به من احترام مي گذاشت و هنوز خاطره آن لبخندهاي مليح را در ذهن دارم ... يك خبر آتش به جانم زد و قلبم تير كشيد. خبر آمد كه تختي درگذشته است. خبري ناگوارتر از اين نبود. باور نمي كردم. هنوز هم نمي توانم باور كنم كه مردي با آن صلابت، چهره در نقاب خاك كشيده باشد...» اين اولين عكس العمل جيما كوريدزه، قهرمان روس است كه آخرين مبارزه بين المللي خود را برابر تختي برگزار كرده است.  او جوانمردترين جوانمردي است كه تاريخ ورزش به خود ديده است. مردم نمي پذيرند كه او خودكشي كرده و رژيم حاكم را قاتل او مي‌دانند. براي آنها كه زلزله بويين زهرا را در خاطر دارند و دست نزدن جهان پهلوان به پاي مصدوم حريف را، فرقي نمي كند، او خودش را كشته باشد يا او را كشته باشند.  

حكومت، حقوق وي را قطع كرده و دستور داده كه مرد شماره يك كشتي را به سالن ها راه ندهند و اين دليل محكمي است براي نپذيرفتن خودكشي.... آن مرد عادي ناتوان كه ابتذال وجود روزمره اش خويش را در معناي وجودي او جبران شده مي ديد، اين بچه خاني آباد كه هرگز به طبقه خود پشت نكرد، اين نفس قدرت تن كه به قدرت مسلط زمانه "نه" گفت، نه نامجو شد و نه شعبان و نه حبيبي، چگونه باور كند كه خودكشي كرده؟

خورخه لوئيس بورخس خوب مي گويد:« روزگار فرسوده ما نمي تواند طعم غريب پهلواني را بدون ترديد و سوظن باور كند»؛ اما وقتي غلامرضا تختي رفت، برايش چه مرثيه ها نوشتند و چه پررنگ ديده شد: رستم از شاهنامه رفت...

او در جایی گفته بود: « پايانم فرا رسيده؛ اما اينكه چرا عشق مردم به من تمام نمي شود، در تعجبم». پايان براي او، هفدهم دي ماه سال 1346 نيست، اين شايد آغازي ديگر باشد.  هر روزه مسابقات ورزشي در سالن ها و ورزشگاه هايي كه به نام اوست، جريان دارد.  نام او با واژه جوانمردي و جهان پهلواني عجين شده و عمر اين واژه ها، ناپيداست.  و اين يعني زندگي...« من اگر در ميدان كشتي سردار نباشم، نزد مردم سرباز هم نخواهم بود» و اين تحقق روياي جاودانگي انسان است. نام و خاطره غلامرضا تختی فارغ از بزرگنمايي هاي غلو شده، هر سال ماندني تر از سال قبل مي شود. و این داستان باز هم در پنجم شهريور و هفدهم دي ماه های بساری تكرار مي شود. تكراري دوست داشتني كه در نبض زمان احساس خواهد شد ...

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:35 توسط ...me| |

 

۱- بزرگی می گوید:« جایی که همه به زبانی مشترک حرف می زنند، تضادها رخ می نماید». چه اشاره جالبی نه؟ پرمعنا و ایهام آلود؛ چه برداشتی می توان از این جمله داشت؟ با عکس بالا ارتباطی داره یا نه؟ تو بگو...

۲- چه انگشت نمایی خواهرم در میان این همه چادر، در حجم بی صدای این همه تاریکی که هم قصه و غصه ی تو اند؛ اما همین که آمده ای خودش کلی حرف است، نه؟...آمده ای بغض های مانده پشت خط انتظار حنجره ات را فریاد کنی؟ اینجا را درست آمده ای حتی اگر آنها که کنار تو نشسته اند تو را از خود ندانند....

۳- انگار دنیا دارد با سرعتی شگرف به سمت پایان اش می تازد، اگر نه پس این همه صداهای ناهنجار و نامانوس با گوش هایمان از کدام ناکجا آباد آوار آرامش مان شده؟  صدای گام های شتاب آلوده ساکنان اش را می شنوی؟  سبقت می گیرند انگار از هم رو به دروازه های خروج...

۴- این روزها همه جا سیاه شده؛ محرم غمی دلنشین در دل می کارد و دستی آهنگین بر سینه... بوی شله ی حسینی میهمان اشتهای بی پایان مان می شود و مجالس تعزیه صدای مان می زند به هم آوایی...

۵- هیچی....

نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 20:55 توسط ...me| |

 

... بچه که بودیم  با دیدن تصاویر جرم و جنایات اسرائیلی ها در سرزمین های اشغالی همیشه آرزوی مان این بود که کاش این جنگ بی سرانجام پایانی داشته باشد تا هم نسل های ما در سرزمینی بی دفاع رنگ و بوی آرامش را ببینند، اما از روزهای کودکی مان سال ها می گذرد ولی آرزوی مان همان است که بود...

 سال هاست با زمان همسفر شدیم و کودکی مان را در مسیری سخت یا آسان گم کرده ایم ولی آرزوی مان را هنوز نه؛ صدای مان را در میان هزاران بغض و آه  گم کرده ایم ولی سکوت مان را هنوز نه؛ دغدغه مان را به فراموشی سپرده ایم بی هیچ اعتراضی ولی داغ مان را هنوز نه؛ هنوز داستان همان است که بود....

همان جرم ها و جنایت ها را شاهدیم و همان سکوت جامعه ی به اصطلاح جهانی و ما که صدای فریادمان به جایی نمی رسد هرگز؛ ما همان بچه های خوب و آرام دیروز و مرد های خوب و آرام امروزیم؛ تفاوت مان اینجاست که حالا ثانیه ها و دقایق و روزهای مان را گم می کنیم و آرزوی مان همان است که بود.

 دیروز خاطره تلخ  قانا در ذهن مان نشست و تحمل کردیم و ساکت ماندیم و امروز غزه همان شهر بی دفاعی ست که آنها دنبالش بودند تا صحنه های این چنینی رقم بزنند. و ما هنوز بغض هامان را جمع می کنیم تا روزی که نمی دانیم ...

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 20:24 توسط ...me| |


Design By : Night Skin