دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
صعود و سقوط.... اينجا صبح ها دير از خواب شبانه بيدار مي شوي ومردم، اين بيرون مشغول كار...... مي بيني اونقدر سرشون گرم كار و درگيرند كه فراموش مي كنن، عقربه هاي ساعت سرشون گيج مي ره از اين همه پركاري... شايد اصلن يادشون مي ره شمارش ثانيه و دقايق از كدوم طرف آغاز مي شه! گاهي زندگي اونقدر پيچيده مي شه كه فقط نقطه پاياني يك روز كاري دلگرمت مي كنه به آغاز فردا و اصلن پيوندت مي ده كه يك گام ديگه برداري براي يك تجربه ديگه و شايد متفاوت..... اما هميشه زندگي نوسان داره و گاهي سقف آرزوهات كوتاه مي شه و راضي مي شي به حتي يه نگاه و گاهي هم خر شيطونو سوار مي شي و بلندپروازي مي كني و هيچ خدايي رو بنده نمي شي! اما در اين ميان آدمايي هم هستند توي اون لايه هاي پائيني زندگي كه چله ي گرم تابستون و سوز و سرماي كشنده ي زمستون، هيچ فرقي براشون نداره به جز كم و اضافه كردن چند دست لباس و گاهي هم غرولندهايي از سر بيكاري! .... و حالا تابستون داغ و كسل كننده، Brt شلوغ و مترو تو رو مي بلعه تا ايستگاه پايان... از خواب كه پرتاب مي شوي به لحظه شلوغ پياده شدن، بايد مواظب باشي موقع خروج از ايستگاه بليت الكترونيكي رو دوباره از جيبت خارج كني براي تخفيف خفيف شهرداري! اين بيرون باز آفتاب است و عينك هاي آفتابي كه پشت شان پنهان هر چيز به قول سهراب....راستي مترو جاي عجيبي ست. آدم هاي جالب، تماشايي و گاهي سرگرم كننده.... جوانك هاي شيطون با شوخي هاي ... ، جفت هاي بي تاب كه همين جا هم دريغ نمي كنند از ..... پيرمرد هاي خواب آلود، دست فروش هاي زبل، بلوتوث هاي روشن و ......سوژه هايي كه نمي شود، نوشت. اينجا تهرانه و مردادماه گرم.... راستي يك سال پيش همين روزها بود كه اومدم تهران.... چه زود عددها كنار هم عجين مي شن و سالگردها متولد..... وقتي قرار است روايت گر داستان خودت باشي، در برهوتي از جملات ناگفته سرگردان مي شوي . آنقدر پيچيده كه در باورت نخواهد گنجيد، اين داستاني از توست!!! زندگي پشت واژه هاي ناگفتني هرگز جذابيتي به همراه نمي آورد كه هميشه بايد رو باشي و صادق... آنها كه معماوار زيسته اند، خود را كشف نكرده اند و البته در رابطه شان صداقتي به خرج نداده اند. من معترض به قانون هاي مكتوب و نانوشته ي بشري نيستم كه هر فرد داستاني دارد براي گفتن و البته به همان ميزان حرف هايي براي ناگفتن. .. اين زمان و گذشت تند و كند دقايق است كه داستان هاي آدمي را شكل مي دهد و البته براي هر كسي پنجره اي به دنياي بيرون و به سوي ديگران مي گشايد. پنجره اي كه فرداي هر آدمي را متاثر مي كند و آنقدر تاثيرش بنيادين است كه گاهي دور ماندن از آن به قيمت محجوريتي ناخواسته تمام مي شود! آنها كه تابعيت اين قانون اول بشريت را مي پذيرند ناگزير در حريم دايره واري فرو مي روند و محكوم به رعايت قوانين موجود خواهند بود. اما هميشه راه دومي هم هست كه مفر آنهايي خواهد بود كه اجباري براي تابعيت نمي ببنند. قانون گريزي....... افرادي با چارچوب هاي خاص ذهني که هيچگاه نمي توانند با قالب هاي ديگران خود را تطبيق دهند و ناچار قانون را در افكارشان جيره بندي می كنند. اتفاق آنجا رخ خواهد داد که گاهي در جايي زيست مي كني كه قوانين به سود تو نيست و البته تو هم بايد در همين قوانين دست و پا بزني. آيا راهي براي گريز سراغ خواهي داشت؟ ... و داستان من اينجا آغاز مي شود. داستاني متفاوت با آنچه خواهم بود. روزگاری که بر ما در پايتخت می گذرد... تابستان گرم اين روزهاي تهران، فرصت تفكر و گاهي تعمق را از ذهن سلب مي كند. اما گاهي بايد برخلاف جريان هوا قدم بزني همانطور كه بر خلاف جريان آب.... البته ذهن هاي خسته و تفتيده ي اين روزها، اجازه ي تراوش چيزي به جز چند خط شعر درهم و بي مفهوم نمي دهد و البته جاي شكرش باقي ست كه همين چند خط، نشاني از زندگي ست.... نه ويراني! اين هم آخرين شع..... آن شب كه رد شدي از قاب چشم ... ببين مردي نشسته است... شخم مي زند زمين تا رد تازه اي ... تا بويي آشنا يك خط فاصله... با چند نقطه چين رسم تو اين نبود ... بي هيچ...بي خبر يك روز رد شوي ... اين گونه...اين چنين حالم گرفته است اين روزهاي سرد مي خواهم ات ولي دوري تو نازنين هي واژه واژه شعر... من پشت واژه ها سرمي خورم زمين...با دست واژه چين در حسرتم هنوز ... اي كاش مي زديم جامي به افتخار... در شام آخرين 
امپراتوری آدمک ها
سرزمین هایی که بوی خیانت می دهند
و تصورات مبهم در کالبدهای نابالغ
.
.
.
تاس ها و دست ها
پرتاب می شود بخت در تاریکی محض ...
.
.
.
بازی اعداد به 6 نمی رسد
و تو مانده ای
حیران در دوراهی زمان
و بختی که رنگ باخته
و آدمک هایی که سقوط می کنند
در ذهن های نابالغ .....

| Design By : Night Skin |

