تبليغاتX
دغدغه های امروزی


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

نانوا هم جوش‌شيرين مي‌زند؛

!بيچاره فرهاد

تقدس عشق پرتابم مي‌كند به ويرانه‌هاي ترديد و درمي‌مانم به عشق چه ارتباطي دارد آدمها را به هم گره مي زند، مي‌تند و ويران و از هم گسيخته رها مي‌كند در كوير ماندن و رفتن.

اصلا همين عاشق شدن چه لطفي دارد كه آدمها تا چشمشان مي‌افتد به آن(طرف) دست و دلشان وا مي‌افتد. رنگ از رخسارشان رخت مي‌بندد، مي‌ميرند، عرق‌ريزان مي‌ا‌فتند دنبالش تا ناكجاآبادي دور.................

اصلا مگر به همين "ساده زندگي كردن" چه اشكالي وارد است يا اعتراضي، كه نانواها هم عاشق مي شوند و مي‌روند عشق‌بازي! و ما مي‌مانيم و صف‌هايي كه هر روز طويل‌تر مي شود و نانها كوچك‌تر!

 اين روزها عجيب ذهنم را درگير زندگي كرده‌ام. البته گرما هم بي‌دخيل نيست. شده است مزاحمي انسان‌نما. من با اين هم مشكل دارم دارم چه برسد به عاشق شدن.

جملات به هم گره مي‌زند من را و افكار پريشاني را كه "هي" مي‌آيد و "هي"زهر مي‌ريزد به اين روزهاي بي روزنم. درگيريها مگر انتها دارد. با باخود درگير بودن چگونه مي شود كنار آمد؟ كسي راهش را كشف كرده؟

هر روز كه مي‌گذرد معماي پيچيده‌تري در مسير زندگي‌ات سبز مي‌شود و تا به معما فكر كني، جوابش را گم مي‌كني. به جواب فكر كني، خود زندگي را گم مي‌كني. و زندگي كه گم مي شود، تو هم بهتر است بروي يه گوشه‌اي و گم شوي.....

بيچاره عشق!

بيچاره عاشق!

بيچاره فرهاد!

بيچاره نانوا!

بيچاره ما!

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 20:3 توسط ...me| |

بگذار نقاشی کنم صورت دلدار

یا تا ابدیت بکشم نقشه ی انکار

این جمله اگر قصه ی تکراری نیست

من مشتعلم مشتعلم لحظه ی دیدار

***********

همیشه حرف هایی برای نگفتن داشتم و چشم هایی برای ندیدن. ندیدن آنچه زیبا نیست و اشتیاقم را بر نمی انگیزد. من انتخابی ثابت دارم برای زندگی . آنچه دوست دارم رویایی بیش نیست و این روزهای خاکستری و تردید مرا به رویاهایم گره نخواهد زد.

 

در گیر و دار روزهای بی روزن و مردمان گرفتار تنها فریادی می ماند در عمق جنجره ای خاموش . من صدای انکسار خودم را می شنوم در اعماق فاجعه ای به نام زندگی.....

 

زندگي در غالب تفکرات تکراری و زنده بودن. اين رويايي زيبا نيست كه انتخابي براي تو باقي نيست. انتخاب آگاهي مي‌طلبد و اندكي آرامش و تو حتي اگر آگاه باشي هيچگاه به آرامش پيوند نخواهي خورد.

 

مي‌خواهم فقط بنويسم. كوتاهي بود اگر تاكنون خاموشي در قالب ادبيات را انتخاب كرده بودم. حالا به بيداري لبخند مي‌زنم و كودك احساسم را به بازي مي‌گيرم.من با قلم بيگانه نيستم.

 

اين آغاز نوشتن است.حالا من حرف‌هايي براي گفتن خواهم داشت و ذهني براي شناختن.  مي‌خواهم صدايم در قامت مكتوب جملات جان بگيرد.

.....من دوباره زاده خواهم شد.

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 21:22 توسط ...me| |

نبش يك كوچه ی باز
زني از جنس نياز
به تماشا مشغول
خاطراتش همه راز


...


بيست و هشت روزنه كور
بيست و هشت خاطره دور
ساعت و ثانيه ها
مي گذشتند با غرور


...


گريه و هق هق زن
خارج از منطق و ظن

يك نفر پشت نقاب
مي كشيد صورت من !


...


صورت تنهايي...
كلبه ي رويايي
جنگلي پشت سر
سالها رسوايي...

...

 

نقاب و چهره اش انگار

گره افتاده بود  در هم

دلی رنجیده و زخمی

جدا افتاده از مرهم

...

صبور و ساده و سنگین

سیاهی را سفر می کرد

میان جاده ی اندوه

گهی اما خطر می کرد

...

خطر می کرد، بگریزد

به سوی نقطه ای روشن

نمی دانست همه اینجا

گهی سنگن، گهي آهن

...

دوباره نقطه‌ي آغاز

دوباره حسرت پرواز

دوباره يك عدد مي‌ماند

و يك زن با هزاران راز !

 

نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 20:30 توسط ...me| |


Design By : Night Skin