دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
یک گل... یک لبخند... یک سلام و آوازی که موج می شود تا کناره ی دیواره ی تنهایی تو می شنوی؟ هان؟ می شنوی؟ تو دیگر آن بی انتها نیستی ...نه؟ بگو ... آرام و بی پروا نجوا کن در گوش های مشتاقم ... بگو سر در کدام گریبان فرو برده ای امشب؟ بیا ببین چگونه سر می کنم بی تو این غروب های رفته را این شبانه های سکوت ... سکوت... سکوت ... ببین نشسته ام کنار پنجره ی تنهایی و رویاهای رفته ام ... و آواز یکریز گنجشک های بی آشیان... به اندوه های شبانه ام دریا.... * آمدم تا سلامی کرده باشم به آنها که محبت همیشه چاشنی پررنگ زندگی شان بوده و هست و آن را دریغ نکرده اندحتی از هیچکس و هماره پیشگام بوده اند در ابزار مهربانی و عشق. * آمدم تا ساده و بی پیرایه پاسخ به محبت کسانی داده باشم که در این مدت اخیر با پیام های مهرآمیزشان نشان دادند که نمی شود دوستان را به همین ساده گی به دست فراموشی سپرد.....
کنار باغی از یاس های کبود و شاخه های شکسته...
.
.
.
بی تو فصلی را به پایان خواهم برد که سخت ترین زمستان را ورق زد...
و خاطراتی که در رویاهای نیمه شبم کابوس را گره زدند
تو در کنار کدام ساحل امن
کنار کدام پنجره
کنار کدام چشمه زلال
غروب را به تماشا گرفته ای؟
.
.
.
کاش انتهای دنیا اینقدر رنگ پریده و کبود نبود...
کاش
کاش
کاش
کاش
.
.
.
این گل همه زندگی من بود
| Design By : Night Skin |

