تبليغاتX
دغدغه های امروزی


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

 

از پس کودکی های دیروزت

امروز را در حافظه ات نقاشی کن

ببین چگونه ستاره ها بر زمین می افتند

و ماه بر پهنه ی اقیانوس نا آرام بی ساحل

سقوط را مزمزه می کند...

قایق شکسته ی بی بادبان آخرین  ناجی

در فضای مسموم ومه آلود  بندر دوردست

محو می شود...

وتوبه اجبار روزهای شکست را شماره می کنی 

 یادت باشد

ذهن های پریشان نسلهای پس از تو

خاطره ی رنگ باختگی رویاهایت را

در گوش کودکان فردا زمزمه می کنند

پس امروز را به خاطر بسپار...

نوشته شده در یکشنبه 1385/10/24ساعت 11:48 توسط ...me| |

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

 

به ياد فروغ

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما گیج است.  

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 19:4 توسط ...me| |

 

 

قصه های شیرین کودکی ات را فراموش کن

بانوی شعر و احساس و عاطفه

اینجا با ضرباهنگ تازیانه ی زمان

رویاهای ناب تو محو می شود

و خاطرات دیروزهای کودکانه ات

 با دست سرد تبرهای آخته در تاریکی

شقه شقه ...

 تو می مانی

و اضطراب فرداهای بی رنگِ پیش رو

تو می مانی

و ... بگذریم

تو و داستان ات درفراموشی ای ناخواسته

هضم می شوی ...

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11ساعت 14:20 توسط ...me| |

ستاره ای به تازگی شب مرا ربود و رفت

نیامده به سادگی تب مرا ربود و رفت

تنور دل چو گر گرفت به عشق او

گذاشت مرا خمار یک فرود و رفت

به ساعتی که نام دل به نام او نوشته شد

به نام من نوشت ولی به جز مرا ستود و رفت

شکسته تر شدم اگر  به اعتبار سادگی

ز باغ ساده دلم فقط دری گشود و رفت

دمی خیال عشق او ز سر برون کنم ولی

ز دل برون نمی رود ببین چه کرده بود و رفت

اگر چه ناله ام دگر به گوش او نمی رسد

ولی به دست خود شبی غبار دل زدود و رفت

 

نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 15:13 توسط ...me| |

 

 

 

وقتی صدای پای مرگ

در جنگل تاریک ذهن های منجمد

در خواب های پریشان آخرین نسل های سوخته امروز

در زباله دان تفکرهای منتهی به دیوارهای سیمانی غرور

شنیده می شود

تو ....

گوشهایت را

به اعماق ظلمت یک شب بی انتها

برای شنود نجوای آدمکهای اسیر سرنوشت

 سپرده ای

و وجدانت در لابه لای برگهای سیاه کاغذهای باطله ات

هر روز مدفون تر می شود....

سرگردان ، تنها و بی اختیار

به دنبال کلماتی برای نوشتن دردهایت می گردی

مث همیشه دوباره

از کوچه های حزن آلود شهر گذر می کنی

و خمیازه های ممتد دستفروشان دوره گرد را

با علاقه شماره می زنی

مسیر زندگی ات را نفس نفس زنان می پیمائی

و نفس نفس زنان بر می گردی

وکسی از تو نمی پرسد

و نخواهد پرسید

صدای مرگ را می شنوی

این زندگی امروز است

 

 

نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 12:22 توسط ...me| |

همین جوری ؟

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 11:15 توسط ...me| |

 

زندگی را ورق می زنم

دوباره از سر خط

شیرین ، تلخ ، بی اثر

خاطراتی که در گودال ذهن

نقش می بندد

رنگ می بازد

میمیرد...

تو در کجای خاطرات من نشسته ای ؟

خوب ، بد ، زشت

من تکرار را بلد نیستم

ولی قاعده بازی عوض می شود

و تو امروز

شیرین تر...

ومن نمی آموزم هیچگاه

در سوگ دیروزهای از رفته ام

امروز لابه کنم

زندگی ورق خواهد خورد

و تو و من

در گودال خاطرات ذهن

شیرین ، تلخ ، بی اثر

از کنار هم

به سادگی خواهیم گذشت

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت 22:41 توسط ...me| |

کودکان پارما

اثری ار ماکسیم گورکی

در ميدان کوچک جلوي ايستگاه ژن جمعيت انبوهي گرد آمده بود. اغلبشان کارگر بودند اما آدمهاي سر و وضع مرتب و خوش خوراک نيز در ميان آنها کم نبود.

 پيشاپيش جمع اعضاي انجمن شهر ايستاده بودند؛ بالاي سرشان پرچم سنگين و حرير و استادانه برودري دوزي شده شهر و در کنار آن پرچمهاي رنگارنگ سازمانهاي کارگري در اهتزاز بود.
منگوله هاي زرين حاشيه ها و تارهاي پرچم برق مي زد، نوک چوب پرچمها مي درخشيد، حرير خش خش مي کرد و زمزمه پستي مانند آواز زير لبي کراز ميان گروه شادمان بر مي خاست.......



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت 16:16 توسط ...me| |

پیکری فرسوده در باران

زمینی در قفس زندان

هجوم حسرت و تبعید

و نسلی تا ابد حیران

اگر این خانه بی نان است

اگر تبعید و زندان است

نگو آواز ما مرده

گره تا مرز دندان است

نگو از وحشت و تردید

نترس از مرز این تهدید

نگو دشمن به درگاه است

که این آغاز این راه است ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/06ساعت 21:58 توسط ...me| |

بوی باروت ، گلوله

وتفنگهایی که سینه ها را نشانه می گیرد

...و جنگی که انگار تمام نمی شود؟

چشمان وحشت مردمان صلح جوی خانه نشین

سایه های شوم اضطراب را 

تا آستانه ی درهای گشوده به آفتاب

دنبال می کند

.... آری هیاهوی جنگ

مرزها را در می نوردد

و دستان سرد مرگ

... گستاخانه

در کوچه ها پرسه می زند

... اینجا در حصارقلبهای سنگی

در آشوب چشمهای حریصانه مردان جنگجو

 چه قیامتی ست.....؟

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/06ساعت 21:51 توسط ...me| |


Design By : Night Skin