كاش توي قحطي شقايق
بشينيم توي يه قايق
بزنيم دل و به دريا
من و تو تنهاي تنها......
« اين تنهايي ميخي شده بر تابوت افكار پريشان و آشفتهي نسل امروز »
چقدر اين احساس اپيدمي خطرناكي شده كه پاي سفرهي دل هر كسي ميشيني، دلش لك زده براي لحظهاي تنها بودن و درخود و افكار خود فرو رفتن....
اصلن نسل امروزهمدمي جز تنهايي سراغ نداره و اكثر آنهايي كه حتي خيلي اجتماعي و خوشمشرب نشون ميدن، باز هم به اعماق ذهنشان كه نفوذ ميكني، درك نميكني چرا تنهايي را بر هر چيز ديگري ترجيح ميدن و گاهي چنان اسير اين تنهايي خودساخته ميشن كه ساعتها از محيط بيرون فاصله ميگيرن و در عالمي ديگه سير ميكنن....
«اين چه حس غريبيست». درك كردنش دشوار شده و نيمهي خالي
ذهن حتي نزديكترين دوستاتو هم نميتوني، بخوني!
گاهي اونقدر غرق عالم خودت ميشي كه حتي اگه به هيچكس و هيچچيزي فكر نكني ولي لذتي انكارناشدني، ميبري. لذت از فضايي خلآگونه و خالي....بي هيچ مانع و ديوار.... نيمهي خالي ذهنات پر شده ازسفيدي مبهم و گيج!
شايد اونهايي كه اين حس مشترك و تجربه كردهان، بهتر درك ميكنن چي ميگم....احساسي با اين مفهوم«من در ميان جمع و دلم جاي ديگرست».
واكاوي اين ذهنهاي خسته، پيچيده و رنجور سخت و طاقتفرساست. اونقدر تسلسل اين افكار تداوم داشته كه حتي از چهرههاي افراد ميتوني به عمق تنهاييشون پي ببري...حالا چه اتفاقي در حال شكلگيري است ، مشخص نيست ولي فقط ميتوني تنها باشي و لذت ببري.... همين!
ياد اين ترانهاي كه داريوش اقبالي خونده، افتادم:
خونههامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
قفسها پر پرنده
لباي بدون خنده.....
واقعن چه اتفاقي براي نسل پريشان امروز داره ميافته كه بايد از هر چيزي و هر كسي غافل بشن... بايد دههي اخير رستاخيز تنهاييهاي دروني بدونيم چرا كه بيهيچ مقدمه و مؤخرهاي گاهي فقط چشم به اعماق ميدوزيم و وقتي به يكباره ريسمان افكارمون پاره ميشه، ميبينيم كه دقايق زيادي فقط خيره شديم به جايي نزديك اما دور... جايي بين هيچكجا و خداحافظ!
پ.ن: زنده بوديم اگه فردا ... وعدهي ما لب دريا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:10  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

نانوا هم جوششيرين ميزند؛
!بيچاره فرهاد
تقدس عشق پرتابم ميكند به ويرانههاي ترديد و درميمانم به عشق چه ارتباطي دارد آدمها را به هم گره مي زند، ميتند و ويران و از هم گسيخته رها ميكند در كوير ماندن و رفتن.
اصلا همين عاشق شدن چه لطفي دارد كه آدمها تا چشمشان ميافتد به آن(طرف) دست و دلشان وا ميافتد. رنگ از رخسارشان رخت ميبندد، ميميرند، عرقريزان ميافتند دنبالش تا ناكجاآبادي دور.................
اصلا مگر به همين "ساده زندگي كردن" چه اشكالي وارد است يا اعتراضي، كه نانواها هم عاشق مي شوند و ميروند عشقبازي! و ما ميمانيم و صفهايي كه هر روز طويلتر مي شود و نانها كوچكتر!
اين روزها عجيب ذهنم را درگير زندگي كردهام. البته گرما هم بيدخيل نيست. شده است مزاحمي انساننما. من با اين هم مشكل دارم دارم چه برسد به عاشق شدن.
جملات به هم گره ميزند من را و افكار پريشاني را كه "هي" ميآيد و "هي"زهر ميريزد به اين روزهاي بي روزنم. درگيريها مگر انتها دارد. با باخود درگير بودن چگونه مي شود كنار آمد؟ كسي راهش را كشف كرده؟
هر روز كه ميگذرد معماي پيچيدهتري در مسير زندگيات سبز ميشود و تا به معما فكر كني، جوابش را گم ميكني. به جواب فكر كني، خود زندگي را گم ميكني. و زندگي كه گم مي شود، تو هم بهتر است بروي يه گوشهاي و گم شوي.....
بيچاره عشق!
بيچاره عاشق!
بيچاره فرهاد!
بيچاره نانوا!
بيچاره ما!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:3  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

بگذار نقاشی کنم صورت دلدار
یا تا ابدیت بکشم نقشه ی انکار
این جمله اگر قصه ی تکراری نیست
من مشتعلم مشتعلم لحظه ی دیدار
***********
همیشه حرف هایی برای نگفتن داشتم و چشم هایی برای ندیدن. ندیدن آنچه زیبا نیست و اشتیاقم را بر نمی انگیزد. من انتخابی ثابت دارم برای زندگی . آنچه دوست دارم رویایی بیش نیست و این روزهای خاکستری و تردید مرا به رویاهایم گره نخواهد زد.
در گیر و دار روزهای بی روزن و مردمان گرفتار تنها فریادی می ماند در عمق جنجره ای خاموش . من صدای انکسار خودم را می شنوم در اعماق فاجعه ای به نام زندگی.....
زندگي در غالب تفکرات تکراری و زنده بودن. اين رويايي زيبا نيست كه انتخابي براي تو باقي نيست. انتخاب آگاهي ميطلبد و اندكي آرامش و تو حتي اگر آگاه باشي هيچگاه به آرامش پيوند نخواهي خورد.
ميخواهم فقط بنويسم. كوتاهي بود اگر تاكنون خاموشي در قالب ادبيات را انتخاب كرده بودم. حالا به بيداري لبخند ميزنم و كودك احساسم را به بازي ميگيرم.من با قلم بيگانه نيستم.
اين آغاز نوشتن است.حالا من حرفهايي براي گفتن خواهم داشت و ذهني براي شناختن. ميخواهم صدايم در قامت مكتوب جملات جان بگيرد.
.....من دوباره زاده خواهم شد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

نبش يك كوچه ی باز
زني از جنس نياز
به تماشا مشغول
خاطراتش همه راز
...
بيست و هشت روزنه كور
بيست و هشت خاطره دور
ساعت و ثانيه ها
مي گذشتند با غرور
...
گريه و هق هق زن
خارج از منطق و ظن
يك نفر پشت نقاب
مي كشيد صورت من !
...
صورت تنهايي...
كلبه ي رويايي
جنگلي پشت سر
سالها رسوايي...
...
نقاب و چهره اش انگار
گره افتاده بود در هم
دلی رنجیده و زخمی
جدا افتاده از مرهم
...
صبور و ساده و سنگین
سیاهی را سفر می کرد
میان جاده ی اندوه
گهی اما خطر می کرد
...
خطر می کرد، بگریزد
به سوی نقطه ای روشن
نمی دانست همه اینجا
گهی سنگن، گهي آهن
...
دوباره نقطهي آغاز
دوباره حسرت پرواز
دوباره يك عدد ميماند
و يك زن با هزاران راز !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
مث پروانه ندارم جایی
مث دیوانه ندارم پایی
می گریزم از خود
از شب و تنهایی
......
من پر از حرف نگفته
حسرت راه نرفته
خسته ام مادر ...من
خسته و آشفته
......
چه کسی با ما بود
شبهی رسوا بود
قصه ای در دل داشت
مرده ای بر پا بود
......
چه کسی با ما خواند
نغمه ی همراهی
همدمی، هرجايي
با دلي دريايي
......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
بانو در پندارم همیشه و هرلحظه به یادت‘ زندگی می کنم
نام مبارکت رابر هر آستانی که باشد به یاد خواهم داشت
افسوس که فرسنگها فاصله است
اما به یادت هر لحظه قلبهایمان می تپد
و اینگونه است که فاصله ها رنگ می گیرند.
به یاد داشته باش که بهار می گرید وغروب رفتنت را ازیاد مان نخواهد رفت .
من هم به انتظار روی سبزت
خواهم نشست تا وسعت بیکرانه ها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

یک گل... یک لبخند... یک سلام
و آوازی که موج می شود
تا کناره ی دیواره ی تنهایی تو
می شنوی؟ هان؟ می شنوی؟
تو دیگر آن بی انتها نیستی ...نه؟
بگو ... آرام و بی پروا نجوا کن در گوش های مشتاقم
.................... بگو
سر در کدام گریبان فرو برده ای امشب؟
بیا ببین چگونه سر می کنم بی تو
این غروب های رفته را
این شبانه های سکوت ... سکوت... سکوت
......ببین
نشسته ام کنار پنجره ی تنهایی و رویاهای رفته ام ........
کنار باغی از یاس های کبود و شاخه های شکسته.......
و آواز یکریز گنجشک های بی آشیان...
.
.
.
بی تو فصلی را به پایان خواهم برد که سخت ترین زمستان را ورق زد...
و خاطراتی که در رویاهای نیمه شبم کابوس را گره زدند
به اندوه های شبانه ام دریا....
تو در کنار کدام ساحل امن
کنار کدام پنجره
کنار کدام چشمه زلال
غروب را به تماشا گرفته ای؟
.
.
.
کاش انتهای دنیا اینقدر رنگ پریده و کبود نبود...
کاش
کاش
کاش
کاش
.
.
.
این گل همه زندگی من بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
* از ۲۹ آبانماه تا امروز که دارم این چند سطر را بر روی الفبای کیبورد نقش می زنم فرصتی برای بازگشت نبود.البته فرصت همیشه هست ولی گاهی چنان در آشوب روزها و طغیان دقایق زندگی غرق می شوی که گذر تند زمان را حس نمی کنی......
* آمدم تا سلامی کرده باشم به آنها که محبت همیشه چاشنی پررنگ زندگی شان بوده و هست و آن را دریغ نکرده اندحتی از هیچکس و هماره پیشگام بوده اند در ابزار مهربانی و عشق.
* آمدم تا ساده و بی پیرایه پاسخ به محبت کسانی داده باشم که در این مدت اخیر با پیام های مهرآمیزشان نشان دادند که نمی شود دوستان را به همین ساده گی به دست فراموشی سپرد.....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
"مهدی شمشیری"
مرا این ازدحام فرسوده می سازد ... و تنهایی
نرنجانم ... برقصانم ... نگو بانو که ترسایی
در این بازار بی دینی ... کسی دینت نمی خواهد
نمی خواهد... نمی خواهد ... تو گر اینگونه می آیی
.............
بیا در چشم من بنشین ... بیا مست و خمارم بین
بیا بانو تویی تسکین ... در این شبهای یلدائی
غرور و حرمتم مشکن ... تبارم رفته بر باد ست
فدای تار گیسویت ... بزن می را بفرمائی
به پایان کی رسد این غم ... کجا منزل کنم بانو
خدا را خوش نمی آید ... شوم شهره به رسوایی
................
زبان طعنه پر زور است ... توان ماندن اینجا نیست
همه دیواری و سنگی ... تو کی پنجره بگشایی
زبان در کام می میرد ... نگوید قصه ی دردش
گلو از غصه می گیرد ... در این زجر و شکیبایی
................
زبان شعر خشکیده ... غزلها سر و بی مفهوم
کسی شعری نمی سازد ... قلم ها مست و هر جایی
زدند بر دست ها زنجیر ... قلم پیکان این نخجیر
در این فرسایش دلگیر ... چه نقشی مانده بر جایی
................
خیال سبز آرامش ... به رگها منجمد گشته ست
زمین پیوسته می گرید ... از این تاراج یکجایی
دگر در یادها مرده ... حضور صلح و آسایش
هجوم دشنه و خنجر ... نشان جنگ و بلوایی
..................
تمام زندگی صحنه ... عروسک ها و بازی ها
بیا من گم شدم بانو ... در این نقش مقوایی
دلم پیوسته می گردد ... میان ناله های شب
ببین کوه و بیابان را ... ندارد هیچ آوایی
...................
نداری جرات فریاد ... صبوری بایدت افزون
نمی پرسد کسی اینجا ... که ای یا از کجا آیی
نداری جرات پرواز ... خودت را در قفس گم کن
دلیلش را کسی پرسید ... بگو مشتاق تنهایی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
امروز...
فردا...
چه تفاوتی دارد
یک روز ...تو
فراموش می شوی در گستاخی زمان
در خاطرات خیس باران
...
یک روز فراموش می کنی
این بازی از کجا شروع می شود
این بازی به کجا می رسد
یک روز فراموش می شوی
امروز
یا فردا
....
برای فراموش شدن
صفهای طویل انتظار
در پیش است...
امروز زودتر از دیروز
کتاب را تمام می کنیم
این بازی روزگار است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
