تبليغاتX
دغدغه های امروزی


دغدغه های امروزی

نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی

 

۱) اصلن از همون صبح جمعه ی لعنتی که به قول مسعود(دوستم)رفتیم و حماسه آفریدیم - که آقا توی نماز جمعه ی تاریخی رسما و اسما از نوع آفرینش مان حسابی تشکر کنه و خجالت مون بده- تا شب همون روز لعتنی که خیال می کردیم حماسه مون حسابی بترکونه و با صبحی رویایی به استقبال فرداهای بهتر میریم، حال ام خوب بود؛ دوستان هم شاهد بودند، خوب بود ولی وای از شب حادثه، وای از شب خوف انگیز، وای از بویی که در شهر پیچیده بود

۲) موشها و دیوارها و سوراخها مرثیه سرایی می کردند بر واقعه ای در شهر؛ انگار همه خبردار شده بودند حادثه ای در راهه؛ انگار به همه الهام شده بود البته نه از نوع دولتیش، انگار، انگار،انگار ...

۳) عصرهای جمعه همیشه غمگین اند، همیشه؛ اما جمعه ی 22چیزی فراتر بود از همه روزهای جمعه ی غمگینی که تا به حال دیده بودم؛ تا به حال ندیده بودم. اصلن از همون روز حال ام دیگه خوب نبود؛ که هنوز هم خوب نیست، که حالا حالاها خوب شدنی هم نیست. اصلن خوب بودن یعنی چی؟ من حالا دیگه معناشو نمی دونم؛ نمی فهمم؛ نمی گیریم...اصلن بگذریم نه ؟

۴) من همیشه سیاست گریز بودم. این جمله رو بارها و جاهای زیادی گفتم. تا دو هفته مانده به انتخابات هم شاید بی تفاوت ترین آدم بودم به انتخابات. اصلن برای من یکی مهم نبود چه اتفاقی در انتظاره. آخه همیشه همین من و تو و ما وسط ماجرائیم که همیشه دستامون خالی موندن. اصلن ما عوام چرا بین برزخ تفاوت و بی تفاوتی تعلیق می شیم؟! راستیتش پیش بینی کرده بودم کی برنده نهایی انتخابات میشه، ولی یک هفته مانده تا انتخابات اتفاقاتی افتاد و چیزایی دیدم که اونقدر روی من تاثیرگذار بود که دیگه آدم سابق نبودم، نمی تونستم باشم، نباید می بودم. بالاخره اومدم توی خط، اونم از نوع مقدم اش... چه شبایی بود توی خیابون های انقلاب و ولیعصر و .... حسابی هرچی  داشتیم در چنته گذاشتیم وسط ولی حالا چی توی دستامون داریم؛ هیچ چیز به جز حال و هوای این روزها که خوب نیست...

۵) می دونم خیلی ها روی حرف شون وایستادن و نیامدن توی خط.همچنان خط و ربط نمی شناسن و جاده ی  بی تفاوتی رو  گز می کنند و اعتراف می کنم حالا حال شون از ما حداقل خیلی بهتره ولی نمی دونم کدوم مون داریم اشتباه می کنیم. از قدیم گفتن تاریخُ برنده ها می نویسن.  البته نگران نیستم جایی بین برنده ها ندارم ولی می تونم غمگین باشم که چرا درحالیکه شواهد شاهد برنده بودن ما بودند در آنی ورق برگشت. شاید چند سالی بگذره یا شاید قرن دیگه خط نوشته ها و اعترافاتی توی همین تاریخ نویس های برنده ی امروز رسوخ کنه که حکایتی دیگه ای داشته باشه. حقیقت همیشه یه رنگه و نمی شه اونو جور دیگه ای نوشت.

۶) حالا دوباره بر می گردیم به زندگی عادی که اگه بر نگردیم برگردون می شیم. بر می گردیم توی خونه هامون و می شینیم پای جعبه رنگی احمق ها. تابستون اومده و حسابی کانال های تلویزیون سونامی فیلم و سریال به راه انداختن. راستی جومونگ هم هنوز تموم نشده و حالا که توی دوران نقاهت پس از حماسه ایم بهتره بشینیم پای همین افسانه ی کره ای و سرانجام حماسه ی هموسو و پسر خلف اش رو ببینیم تا حماسه بعدی!!!! 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 20:55 توسط ...me| |

 

قبل از رفتن

قبل از برای همیشه رفتن

اشکهایم را پاک می کند

چشمهایم را می بوسد

و من می دانم

که این کار دوری می آورد

و…دلم می گیرد...

اگر بخوانیم می شناسیم؟

گمان نکنم...

عوض شده ام...

نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 21:52 توسط ...me| |

 

به قول قدیمی ها:«موش می افته در کاسه آدم وسواسی ». من همیشه از سیاست دوری می کردم و به زبان روشنفکرای امروزی "سیاست گریز" بودم تا اینکه بلایی که نباید بر سرم آمد. حالا من مانده ام و 3صفحه ی سیاسی و ... این هم آخرین آشی که در بحبوحه ی انتخابات پخته ام،  به جبر روزگار و بی کاری در خانه که خود موید این نکته است که "پسر تو یکی سیاسی بشو نیستی". خودتان بخوانید و قضاوت هم با شخص شخیص خودتان...

میرمردمی

کنفسیوس می گوید: « اگر مردم مرا نشناسند، غصه نخواهم خورد ولی من اگر مردم را نشناسم، افسرده خواهم بود». و این داستان امروز مردی ست که بعد از سکوتی بیست واندی ساله می خواهد در راس امور اجرایی کشوری قرار گیرد که مردمانش را به خوبی می شناسد.

البته «میراصلاحات» در این بیست واندی سال سکوت نکرده بود، این ابتکار یا بهتر بگویم «رندی»حریف بود که واژه «سکوت» را می خواست در ذهن  من و شما نهادینه کند. شاید در این ترفند موفقیت هایی هم کسب کرد ولی حلاوت این موفقیت ها به معنایی شیرین کردن دهان آنها در 24 خردادماه 88 نخواهد بود.

نمی دانیم تعبیر حریف از سکوت را چگونه معنا کنیم. این سوال را بارها در ذهن مان مرور کرده ایم، ولی هر بار نتوانسته ایم برای «سکوت» محلی از اعراب پیدا کنیم. اگر مشاور مقام معظم رهبری بودن سکوت است، اگر عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بودن معنای سکوت را می رساند، اگر ریاست بر فرهنگستان هنر معنای سکوت را تداعی می کند، اگر ...؟!

حریف البته ادله های مختلف دیگری را نیز در ساز و کار خود برای خنثی کردن موج سبز میرحسینی اندیشیده ولی آنچه این روزهای باقی  مانده تا انتخابات 88، فضای شهر را در نوردیده، کوچه به کوچه و خانه به خانه سیال است، حضور گسترده مردمی است که حالا دیگر با او غریبه نیستند. او را به خوبی همان دوران دفاع مقدس می شناسند. و می دانند که اگر امروز به صحنه آمده، هدفی جز برای همین مردم کوچه و بازار و خیابان در سر و ذهن ندارد.

حریف مشخصه های مردی را تصویر کرده که خوی و خلقی امروزی ندارد و در اندیشه های همان دوران جنگ منجمد شده ولی آیا این مختصات مردی ست که با اندیشه های امروزی مردم سرزمین اش غریبه باشد؟ میرحسین بزرگترین فاکتور یک رجال سیاسی را در خود دارد و آن چیزی نیست جز همین «مردم شناسی». و این مولفه کافی است تا بدانی از آمدنت چه می خواهی و به دنبال چه خواهی بود. 

استقبال های با شکوه از «میراصلاحات» در سفرهای استانی چیزی جز این را نمی رساند که مردم با اندیشه های او همسوی و همراه اند و از او «تغییر» را می خواهند.  تغییر در ساختار اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشوری که دوستش می داریم و سرنوشتش گره خورده با خون فرزندان و اشک دیده مادران و مشت های محکم پدرانمان در دیروزی های انقلاب و جنگ و سازندگی و... است.

اگر این موجی که امروز او را در شهرها، دانشگاه ها و مراکز مختلف هنری و فرهنگی و... همراهی می کنند، تا 22 خردادماه ادامه بیابد، شک نکنید میرحسین، مردمی ترین رئیس جمهور تاریخ انقلاب بعد از «شهید رجائی» خواهد بود و قرابت اندیشه های امروز مهندس موسوی با «رئیس جمهور شهید» نیز موید همین مردمی بودن اوست.

اما زنجیره مردمی باید 22خردادماه را به روزی فراموش ناشدنی بدل سازند که تا سال ها در خاطره خوش مردم نقش ببندد، چیزی مانند دوم خرداد 76که سید خاتمی را که امروز یاور میراصلاحات در انتخابات دهم است، بر مسند قوه اجرایی کشور نشاند. صندوق های رای از هم اکنون انتظاری سبز را مزمزه می کنند تا سرنوشتی سبز رقم بخورد. این «میرمردمی» حضوری مردمی را می طلبد نه چیزی دیگر...

نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 21:1 توسط ...me| |

    

 

«شناختن دوستان سخت و به همان میزان تمیز دشمنان دشوار است ». من بنابر اعتقاد شخصی و به ناچار برای هر دوستی و دشمنی، دایره ی محدود زمانی(بخوانید انقضا)متصورم . در زندگی دوستانی(!)دارم که بارها صورت واقعی شان را دیده ام اما حجابی از شرم یا حیا و احترامی که تا همیشه برای لفظ دوستی قائلم، وادارم می کند به سکوت و دادن فرصتی دیگر... ( این شعرم تقدیم به کسی که دوست مان بود و حالا...)

 

چه اندوهی ست من اینجا

دلم این گونه درگیر است

و تو در گوشه ای تاریک

دلت دنبال تقدیر است

...

غم  و رنج  و فراموشی

سه ضلع زندگی تا صبح

حباب ِ اشک می رقصد

شب ِ درمانده گی تا صبح

...

خراب و خسته و خاموش

جوانی را گذر کردی

تمام ِ لحظه ها، اما...

نگاهی پشت سر کردی

...

نه دلداری به جا مانده

دل آذینی به دیدارش

نه حتی جراتی، تابی

برای فتح دیوارش

...

سرابِ ساده گی روزی

فریبت داد به آسانی

تهِ این خطِ بی پایان

زنی در اشک زندانی

...

رها ، تنها ، بی سامان

تمام ِ سهم ِ تو، این بود

ببین پایان شعرم را

به نام تو ، غمگین بود ...

...

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 15:8 توسط ...me| |

 

 

با ساعات و دقايق و ثانيه‌ها همراه شديم؛ پاي تريبون‌ها نشستيم؛ به رسانه‌هاي صوتي و تصويري، گوش و چشم  سپرديم؛ صفحات جرايد را ورق زديم تا لحظه انتظاري كه منتظرش بوديم فرا رسيد.  

حالا مدعيان اصلي عرصه انتخابات دهم پاي در میدان واقعي گذاشتند تا از امروز كورس آنها براي تكيه زدن بر كرسي پر دردسر اجرايي کشور آغاز ‌شود. از امروز زنگ‌ها به صدا در مي‌آيند، فعاليت ستادهاي انتخاباتي شكل جدي‌تري به خود خواهند گرفت، ستاد‌هاي مردمي پررفت و آمد‌تر خواهند شد و البته در اين ميان مدعيان رياست بر قوه مجريه برنامه‌هاي فشرده‌تري را براي انتقال انديشه‌ها و افكارشان به حاميان خود تدارک خواهند ديد.

اگر چه با توجه به فرمان رهبر معظم انقلاب و نامگذاري سال 88 به نام « اصلاح الگوي مصرف» نبايد منتظر خرج‌ها و هزينه‌هاي آنچناني باشيم ولي با اين حال كانديداهايي كه خود را براي نشستن بر كرسي داغ قوه مجريه آماده كرده‌اند، تدابير خاصي را براي به رخ كشيدن قدرت جذب آراء مردمي انديشيده‌اند اما پس از حضور رسمی 18ارديبهشت ماه محمود احمدي‌نژاد و محسن رضايي در ستاد انتخابات كشور، میرحسین موسوي و مهدي كروبي از جبهه اصلاحات هم شناسنامه بدست پاي برگه‌هاي حضور را مهر و امضاء كردند تا مربع مدعيان كورس بهاره انتخابات 88 شكل رسمي به خود بگيرد.  با هم مروری بر کاندیداهایی که از بخت بالایی برای تصاحب ریاست بر قوه مجریه کشور داشته باشیم...

۱- محمود احمدي‌نژاد:

دوران رياست‌جمهوري در كشورمان به سنتی 8 ساله مبدل شده و اين مساله مي‌تواند برگ برنده محمود احمدي‌نژادی محسوب شود که بخت خود را بیش از دیگر مدعیان می داند. اوحالا گرمای كرسي داغ رياست‌جمهوري را ملموس‌تر از ديگر مدعيان مي‌بیند. شايد همين برگ برنده باعث شده تا مدعي باشد در ستادهاي انتخاباتي‌اش شاهد خرج و هزينه‌هاي آنچناني نخواهيم بود.

‌آيا احمدي‌نژاد به واقع هم قيد برپايي ستادهاي آنچناني را خواهد زد يا با توجه به در دست داشتن قدرت مانور در رسانه‌هاي منتسب به دولت و البته هواخواهاني كه حساب‌هاي ميلياردي‌شان به اندازه ده‌ها ستاد مي‌تواند مفید فایده باشد، بازي را به سمت پيروزي خويش هدايت خواهد كرد؟ در اين بين نقش رسانه ملي چيزي بيش از ابزار به چشم مي‌آيد. پخش تصاوير متعددي از رئيس جمهور كنوني كشور آن هم در آستانه رقابت‌هاي داغ انتخاباتي، چيزي جزء حمايت يك جانبه از اين كانديداي انتخابات دهم را در ذهن تداعي نمي‌كند. آيا رسانه ملي  پلي براي عبور او از صف ديگر مدعيان خواهد بود؟

به هرحال روزهایی پرتنش و التهابي منتظر رياست كنوني قوه مجريه كشور است. بي‌شك اين شطرنج چيزي فراتر از بازي 4 سال قبل او خواهد بود و احمدي‌نژاد مي‌داند رقابت دشواري را در پيش خواهد داشت. آيا هماي سعادت بار ديگر بر دوش احمدي‌نژاد خواهد نشست؟

 ۲- ميرحسين موسوي:

مردي از جنس هنر، فرهنگ، ادب و سكوت؛ البته در ابتداي اعلام حضورش بسياري بر همين گزينه آخري«سكوت» مانور مي‌داند تا او را مردي دور از هياهوي سياست جلوه دهند، اما مگر مي‌شود كسي سابقه 8سال نخست‌وزيري، آنهم در دوران پرتلاطم جنگ تحميلي را در كارنامه داشته باشد و از سياست دور بماند؟!‌اين گفته برخی از منتقدان او کمی دور از منطق و البته فرضیه‌‌اي خام بیش نیست.

 اصلا ايراني، ‌زاده ی سياست است و آنها که حتي مدتي زندگي‌شان را در مسير آن قرار مي‌دهند تا هميشه خود را سوار بر امواجش خواهند ديد و اگر خود هم بخواهند، نمي‌توانند سیاست گریز باشند.

مهندس آذری تبار و فرهيخته ی امروز به اندازه همان بيست‌و اندي سالي كه مي‌گويند غایب شطرنج سياست بوده، تجربه اندوخته دارد كه بتواند سكان هدايت كشتي اجرايي كشور را در دست گيرد تا به ساحلي امن رهنمون كند. او بارها گفته و از امروز هم بارهای ديگري فرياد خواهد زد كه تنها «احساس خطر» او را به اين شطرنج سياست فراخوانده و البته آمده تا ديني را كه مدت‌ها بر دوش داشته ادا كند، چيزي شبيه همانی كه در 8 سال نخست‌وزيري‌اش ادا كرد.

بي‌شك مهندس موسوي جدي‌ترين رقيب‌ احمدي‌نژاد در صحنه نهایی انتخابات دهم خواهد بود و بايد منتظر اعلام آراء ماخوذه در صندوق‌هاي نهايي‌اش باشيم تا ببينيم كدام نام بيشتر بر روي برگه‌ها حك خواهد شد. موسوي حتي در نظرسنجي‌ها هم گوي‌سبقت را از رقيب خود ربوده و از بخت بالايي سود مي‌برد،  آيا او مي‌تواند هر ايراني را به ستادی براي خود تبديل كند؟

۳- مهدي كروبي:

مرد زاگرسی تبار، هميشه يك پاي ثابت معادلات است. اصلا او براي همين زاده شده كه عرصه را خالي نگذارد؛ حتي اگر خواب بماند و آراء‌اش را بر باد رفته بداند...

«شيخ اصلاحات» اين بار با ساز و كاري متفاوت از گذشته‌هايي كه از او به ياد داريم، پاي در عرصه گذاشته و حالا « دوصد مرد جنگي » را به همراه دارد كه هر كدام مي‌توانند آراء خاموش بسياري را به صندوق‌ها هدايت كنند. رویاهاي شيخ به نظر‌اينبار چيزي فراتر از گذشته است. شواهد و قرائن هم دلالت بر آن دارد كه او حالا با اسبي براق استان به استان، شهر به شهر و... فرياد پيروزي سر مي‌دهد.

شيخ، پيري نمي‌شناسد و حتي سرحال‌تر از انتخابات نهم به دنبال بختي تازه براي قرار گرفتن در راس هرم اجراي كشور است.  آيا ادبيات خاص شيخ ضميمه امور اجراي ايران اسلامي خواهد شد يا او اينبار آخرين حضورش را به عنوان يك مدعي هدايت قوه مجريه تجربه خواهد كرد؟

 ۴- محسن رضايي:

سردار دفاع مقدس روزهاي سختي را در برزخ آمدن يا نيامدن سپري كرد. او تصميمش را مدت‌ها قبل گرفته بود و همان احساس خطر «میراصلاحات» سردار را هم به رقابت فراخوانده بود ولي رسم دولت نو بنيادش «ائتلافي» حكم مي‌كرد كه اجماعي صورت بگيرد تا گزينه‌اي نهايي پاي در عرصه بگذارد.  انتظار اگر چه براي سردار دشوار بود ولي او ايستاد تا ديگراني كه منتظرشان بود خود را مهياي حضور كنند ولي انگار فرمانده بايد خود بار ديگر لباس رزم مي‌پوشيد و البته پوشيد...

محسن رضايي اگر چه در انتخابات نهم حضورش را ناتمام گذاشت و از رقابت كنار كشيد ولي اين بار سودايي ديگر در سر دارد و عزمي جزم براي پیروزی...

او آمده تا بماند و تا آخر هم بماند. اصلا شاهنامه آخرش را عشق است و سردار جنگ هم آمده تا بماند حتي اگر حلاوتي در پايان اين حضور در انتظارش نباشد. آيا انديشه‌هاي اقتصادي تازه او مي‌تواند قلم«عام و خاص» را براي حك‌كردن نامش بر روي برگه‌هاي نهايي صندوق‌های رای راضی كند؟

۵- ساير گزینه‌ها:

اما به نظر مي‌رسد نبايد منتظر معجزه‌اي تازه در انتخابات دهم باشيم. 4 مدعي نخست بر روي كاغذ تمام شانس را به خود اختصاص داده‌اند و بختي براي پیروزی چهره‌اي تازه نمي‌ماند. اما عرصه سياست هميشه آبستن اتفاقاتي است كه بر روي  هيچ مكتوبه‌اي نگارش نشده است. آيا اين انتخابات آبستن اتفاقی خواهد بود؟ چيزي مانند دوم خردادماه 76 يا حتي 84...؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 20:33 توسط ...me| |

گاهی وقت ها دل هوای دریا می کنه ولی اونقدر در تنگنای گذر روزها و شب ها گیر می کنی که فقط دل خوش می کنی به فرم های از خاطرات گذشته و عکس هایی که در دل آلبوم ِ کنج طاقچه ی اتاقک تنهایی ها خاک روزگار را سرمه می کنه به چشم...

آلبوم ها و عکس ها حرف می زنند باهات... خاطرات دوری که روزی و روزگاری بدون اینکه بخواهی از کنارشون گذشتی قطاری می شن از حسرت و آهی از ته دل...

دیگه خواسته و ناخواسته اونا فقط یه برگ کاغذی شدند در دل آلبوم رنگیت... بی آنکه بتونی براشون فرم دیگه ای را متصور باشی...

نه...  این خط روزگار باید امتدادی داشته باشه به پهنای همین آه و حسرت هایی که از دل برمیاد و شاید یه روزی و یه جایی بر دلی بنشینه که همسفر تنهایی می شن....

پ ن: یادش به خیر روزگار دانشجویی بود و شور و شوق سفری که همواره می بردند من و تا راهی دور... کنار همین دریاچه ای که دل خوش کردم به یه ماهی که شاید در قلابی که به دست دارم گیر کنه...( اون روز یادمه که این اتفاق نیفتاد و من نه تنها ماهیگیر خوبی نبودم که مجبور شدم خودمو با همین لباس ول کنم به پهنای آب دریاچه ی شور بزنگان در سرخس)...

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 21:27 توسط ...me| |

چقدر از پایان هرچیزی ترسیدن، ترسناک است و هول برانگیز ... و داستان زمانی وهم آلود می شود که خودت را معلق در تقدیری بدانی که هیچ دستی در رقم زدنش نخواهی داشت. می توانی تنها نظاره گر باشی، درست مثل زمانی که روح ات از کالبد بی اختیارت خروج می کند و حکم تعلیق ات امضاء می شود، چیزی شبیه این روزها و این پراکنده گویی های من ... 

                                                چه بیهوده...می بارید باران...پیوسته 

 در شهر

و ورق می خورد فصل...بی تو

در چشم...  

چگونه تصویر کنم...تو را

در مه آلود روزی

در حصار...در باران

...چه آسوده گفتی

این قصه...این پایان

کنون اندوه من این است

نشستن در ته بن بست

و تو هرگز نخواهی بود

و دردی که کم است، این است؟

در این کوچه که بوی تو

در این خانه سبوی تو

من و مستانه فریادی

همه گم شد ز کوی تو

چگونه بی صدا...محکوم

در این باران...این غربت

در این آوای نامرسوم

کنون می گریم از هر چشم

به اندوهی که بی پایان

که با مشتی غبارآلود...

اگر دردم کمی افزون

ولی فریادم آواز است

غزل شعرم به نام توست

ترانه با تو آغاز است ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 23:32 توسط ...me| |

جوهر قلم خشکیده نشده بود در ایام تعطیل ولی نطقی نبود برای بیان و لال مانده بودم پشت عبور تند زمان و بیکاری های نوروزی. خوابی عمیق چشم هایم را در نوردیده بود و بیداری، محالی دور بود در چشم هایی کاملن بسته ...

شاید بزرگترین حسن تعطیلات طولانی عیدانه، فراموشی گذر تلخی هایی بود که روزهای آخرین سال آزرده بود کام احساسم را و خواب هایی اینچنینی و طولانی مرهمی بود بر گذرشان که میسر شد و البته می توانم مدعی باشم که رسیدم به آنچه می خواستم، اما 88 به اجبار سالی متفاوت خواهد بود.

روزهای تلخ 87 پایان گرفته و خوشحالم که در این روزهای سرد انتهای فروردین ماه 88 باد موافق در پرچم احسام وزیدن گرفته و می توانم فارغ از اندوه روزهای گذشته انتظاری متفاوت داشته باشم در آمد و شد دقایق و ثانیه ها و ...

شاید 87 هم می توانست سالی خاطره انگیز باشد ولی گاهی کمی غفلت، معجونی از ساده گی های جوانی و اعتماد های بیهوده، برهم خوردن نظم زندگی ات را باعث می شوند و من ناخواسته غوطه ور شدم در انبوهی همین هایی که نام شان بردم و البته حالا چیزی جز افسوس نیست در دستانم و اندوهی در خاطره ام.

در تعطیلات خاطره های تلخ را شسته ام با باران مدام مشهد که شناورم کرد در احساسی تازه ولی چشم هایم را نه.  شاید جریانی تازه، خط پایانی باشد بر اندوه چشمانم ...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 19:37 توسط ...me| |

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود، از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم

و این آغاز مکالمه ی این دو نفر بود که با هم مرور می کنیم...

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم. با بچه ها بازی می کنم بعد می رم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی...

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری...

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای تو عایدی داره...

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی...

پ.ن: تفکر و تآمل و تدبر و تعقل و ...، گاهی مث میوه ی ممنوه می مونه که داشتنشون همون داستان رانده شدن از بهشت است و ....

نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت 10:59 توسط ...me| |

                                                                   

«سکوت شبانه آرامشی بزرگ هدیه می کند به دلی ناآرام، ولی وقتی آرامش اردوی شبانه هایت را ترک می کند و در میان آوار شب تنهاترین می مانی، وحشتی هول برانگیز تحمیل می شود به دلی که وسعتی دارد به بی انتهایی یک شب».
گاهی لازم است خروج کنی بر خودت و طغیانی آرام داشته باشی در اندیشه ات ولی کدام باور و ایمان، تشنگی و سراب ذهن و اندیشه ات را پیوند می زند به آرام و آرامش که گذشت تند زمان تلخی قهوه ای نارس نباشد در کامی سرد ...
این روزها سخت می گذرد؛ سخت.... من فقط  چشم ها را بسته ام و شانه هایم را به نشان بی اعتنایی بالا می اندازم تا گریزی باشد بر آوار ویرانی و آشوب دل... انگار ناآرامی، شده همراه و همدمی جداناپذیر  برای تنهایی ام و این روزهای پایانی اسفندماه سرد تهران هر ساعت و ثانیه مرثیه ای می شود برای سرودن و داستانی برای روایت....

پ.ن: وقتی حال مساعدی نداری، چاره ای هم نداری جز غر و نق زدن... کی تموم میشه این سال لعنتی...

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت 18:39 توسط ...me| |


Design By : Night Skin